تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان» - گوشه‌ای از توسلات مردم به سید احمد معراجی و کراماتی از او
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان
سید احمد معراجی

سید احمد معراجی یکی از عارفان برجسته معاصر می‌باشد که تات زبان و متولد روستای نوکیان (NowKian) واقع شده در استان زنجان، شهرستان طارم، بخش مرکزی طارم، دهستان درام است. ایشان اکثر عمر خود را در روستای اِسبو (Esbow) یا همان سفیداب واقع شده در استان اردبیل، شهرستان خلخال، بخش خورش‌رستم، دهستان خورش‌رستم جنوبی سپری نموده‌ و در سال
1341 هجری شمسی وفات یافته‌ و مقبره ایشان در همان روستای سفیداب می‌باشد. طبق تحقیقات ما ایشان احتمالا در سال 1277 هجری شمسی متولد شده اند و عمر مبارک آن حضرت 64 سال می‌باشد.

شهرت ایشان در میان مردم به دلیل خصوصیات اخلاقی خاص و کراماتی است که در طول حیات و بعد از آن داشته‌اند. ایشان به منطقه شاهرود رفت و آمد داشته است و بعضی از افراد روستای درو مانند جناب سالار ویسانیان و آقای عسگر ناجی آن حضرت را از نزدیک درک نموده اند.


قبلا در مقاله ای با عنوان «بیان کراماتی از سید احمد معراجی» به تعدادی از کرامات ایشان اشاره گردید. ما در اینجا پاره‌ای دیگر از کرامات سید احمد معراجی و توسلات مردم به ایشان را بیان خواهیم نمود. اینکه تا چه حد مطالب ذکر شده صحیح است به عواملی بر می‌گردد که ذکر بعضی از آن ها ذیلا می‌آید:

     آ. راستگویی کسی که مطلب را نقل می کند
    ب. کم یا اضافه نشدن مطلب توسط راوی
    ج. فراموشی مکان، زمان یا قسمتی از محتوای
مطلب توسط راوی
    د. سطح درک، شعور و آگاهی راوی
    ه. مشاهده مستقیم کرامت توسط راوی یا نقل قول کردن از دیگری
     ....

الف) نمونه هایی از توسلات مردم به سید احمد جهت فرزنددار شدن

سید احمد با وجود اینکه دو همسر اختیار نموده بود و البته دلیل اختیار کردن همسر دوم بر ما پوشیده است ولی دارای هیچ فرزندی نبود.

ما در اینجا نمونه هایی از توسلات مردم به سید احمد جهت فرزنددار شدن را می آوریم.

1- خانمی از اهالی روستای سجهرود که در روستای خوجین زندگی می کند و بعد از 24 سال از ازدواج صاحب فرزندی نبود 40 روز در خانه سید احمد ماند و خادم شد. بعد مدتی کوتاه از طی این 40 روز باردار شد [رونقی و ملکی 89]. به نظر می رسد که این ماجرا بعد از وفات سید احمد در سال 41 هجری شمسی رخ داده.

2- خانمی به نام «رباب» اهل روستای «گلَوزان» (G’LaV’ZAn) و ساکن تهران بعد از 13 سال از ازدواجش صاحب فرزندی نبود. این خانم دوشب به در خانه سید احمد متوسل شد و بعد یکسال فرزندی به دنیا آورد که نام او را علی اصغر گذاشت [رونقی و ملکی 89].

3- برادرخانم علی(خان) نجفی می گوید که من دو دختر داشتم و در آرزوی فرزند پسری بودم. همسرم باردار بود و آرزو داشتم که فرزند سومم پسر باشد.  خواهرم که همسر علی(خان) است در خواب می بیند که هنگام زیارت سید احمد، دریچه ای از قبر ایشان باز می شود و سید احمد از آنجا بیرون می آید و روی زمین دوزانو می نشیند. خواهرم می بیند که دو دخترم بر روی زانوان سید احمد نشسته اند و یکی دیگر از دخترانم روبروی سید احمد ایستاده و به او سلام می کند. از آنجا که دو دختر داشتم نه سه دختر، برای من معلوم شده بود که فرزند سومم نیز دختر است. بعد تولد دختر سومم به سید احمد توسل کردم و یک کلید، سر مقبره سید احمد آقا بستم و روی آن نام احمدرضا نوشتم به این نیت که فرزند چهارمم پسر باشد. بعد یکسال همسرم پسری به دنیا آورد که اسمش را احمدرضا گذاشتم. بستگان به پسرم «هدیه آقا» لقب داده اند [رونقی و ملکی 89].
 
 


ب) نمونه هایی از توسلات مردم به سید احمد جهت درمان بیماریها

1- سالها پیش جوانی 27 ساله از اهالی یکی از روستاهای بخش طارم به بیماری سختی دچار شده بود که پزشکان هزینه عمل او را 32 میلیون برآورد کرده بودند. این جوان توانست با توسل به سید احمد شفا بیابد [رونقی و ملکی 89].

2- جوانی به نام سالار اختلال حواس پیدا کرده بود  و از عهده پزشکان کاری ساخته نبود. او به روستای  اِسبو آمد  و به واسطه سید احمد شفا یافت [رونقی و ملکی 89].


ج) نمونه هایی از کرامات سید احمد بعد از وفات

1- علی(خان) می گوید روزی با صاحبکارم بحثم شده بود  و از پیش صاحبکار بیرون رفتم در حالی که هیچ پولی نداشتم و در آن شهر کسی را نمی شناختم. از ته دل سید احمد را صدا زدم و گفتم که در این شهر غریب و بی کسم و پولی برای برگشت به خانه ام ندارم. در این حین شخصی را دیدم که به سمت من آمد و بدون آنکه حرفی بزند مقداری پول در دستم گذاشت و رفت. بعد آنکه به خود آمدم که این شخص که بود و برای چه پول داد دیگر ندیدمش. مدتی منتظرش شدم و جستجویش کردم ولی خبری نشد.

2- تقریبا موقع غروب روز تاسوعا سال 1391 هجری شمسی بود که به همراه معبود نجفی (پسر علی خان) در حرم سید احمد بودیم. خانم جوانی به همراه خانم میانسالی از روستای نساز برای زیارت سید احمد آمده بودند. بعد معلوم شد که عروس و مادرشوهر هستند. معبود از آنها پرسید که امشب در حرم سید احمد می مانید یا می روید. مادرشوهر گفت امشب نذر کردیم بمانیم و اینجا تا صبحگاه دعا و نماز بخوانیم. معبود پرسید می توانم بپرسم که دلیل نذر شما به سید احمد چیست؟ مادرشوهر اینگونه گفت که: پسرم کارش در جنوب است و شغلش کار ساختمانی. عروسم با من زندگی می کند. شبی عروسم در خواب می بیند که شوهرش از داربست می افتد. در عالم رویا می گوید یا جد سید احمد! نگهش دار. عروسم چیزی به من در رابطه با خوابش نگفت ولی دیدم که صبح حالش میزان نیست و دلشوره دارد. پسرم همان روز با خانه تماس گرفت و گفت مادرم نگران من نباش. دیشب موقع کار پایم از داربست لیز خورد و افتادم ولی به شکل معجزه آسایی پایین آمدم و آسیبی ندیدم. عروسم گفت مادر جان همان موقع که از داربست افتاد در عالم رویا دیدم و گفتم یا جد سید احمد! نگهش دار. دیشب کلا نگران بودم و ترسیدم که خوابم را بیان کنم. عروسم گفت نذر کرده بودم که برایش اتفاقی نیفتد و یک شب در حرم سید احمد بمانم.
 
 


د) نمونه هایی از کرامات سید احمد در هنگام حیات

1- علی(خان) نجفی نقل می کند که زمانی که سید احمد در نوکیان بوده مردم از جاهای مختلف برایش بار می فرستاند به عنوان نذری [و شاید خمس و زکات]. پیرمردی حمامچی که سید بود نسبت به سید احمد حسادت می کرد و می گفت که برای این سید جوان این همه بار و نذری می آورند ولی برای من که سیدی پیر هستم کسی چیزی نمی فرستد. سید احمد به او گفته بود که مردم به خاطر سید بودن من نیست که از راههای دور برایم بار می فرستند دلیلش چیز دیگری است. اگر من به یک جای دور هم بروم این بارها را برایم به همانجا هم خواهند فرستاد.

سید احمد بعد اینکه از نوکیان به سمت اِسبو آمد و در اِسبو ماندگار شد سالها گذشت. روزی در فصل زمستان برگشت به من {یا پدرم} گفت که آن سید حمام چی از نوکیان راه افتاده و خواسته به فلان جا برود ولی به دلیل سرمای شدید در فلان جا بغل فلان صخره فوت نموده و کلاغ یکی از چشمهایش را در آورده. می ترسم که اگر تا بهار آنجا بماند حیوانات جسدش را بخورند. به برندق بروید و چارپاداران بگویید که جسد ایشان را از آنجا آورده و با احترام دفن نمایید. شاید جسدش را برف پوشانده باشد ولی بغل فلان صخره است.

علی خان می گوید ما با توجه به حرف سید احمد رفتیم به برندق و موضوع را به  چارپاداران گفتیم تا جسد آن سید را بیاورند. بعد این ماجرا از سید احمد پرسیدیم که از کجا می دانستی برای آن سید چه اتفاقی افتاده؟ سید احمد گفت با آن کار نداشته باشید!

لازم به ذکر است که علی خان این ماجرا را با جزئیات گفته ولی متاسفانه اینجانب فراموش نموده ام.
 
 


2- علی خان می گوید من با یکی از بستگان که همسن من بود و تقریبا کودک بودیم به یکی از روستاهای اطراف رفته بودیم که مسیرش از اِسبو دور بود. موقع آمدن مردی پیش ما آمد و پرسید بچه ها کجا می روید؟ گفتیم اِسبو. آن شخص گفت چه بهتر، به دنبال کسی بودم تا یک امانتی برای سید احمد بفرستم. گفتیم که ما از بستگان سید احمد هستیم. آن شخص خوشحال شد و مبلغی پول به ما داد که به سید احمد بدهیم و از او بخواهیم برای خانواده اش دعا کند. بعد خداحافظی و پیمودن راه زیاد به نزدیک روستایی رسیدیم. پیرزنی را دیدیم و پرسید که کجا می‌روید. گفتیم اِسبو می رویم. گفت خدا خیرتان دهد مبلغی پول برای سید احمد نذر کرده ام آن را به دستش برسانید. پیرزن گفت پول همراهم نیست و در خانه است. ما دیدیم که تا این پیرزن برود و پول را بیاورد شب شده است. بنابراین کلید را از پیرزن گرفتیم و جایی که آدرسش را به ما داده بود پول را برداشتیم و به سمت اِسبو راه افتادیم.

موقعی که به خانه رسیدیم حسابی خسته و گرسنه بودیم. سید احمد داشت وضو می گرفت. به همسرش گفت که به جد من بچه ها خیلی گرسنه و خسته اند. بعد از اینکه غذا خوردیم و حالمون جا آمد
سید احمد با حالت لبخند و شوخ طبعی گفت بچه ها  فلان تومن (اون مقداری که پیرزن داده بود را گفت) نذری مرا بدید. گفتم: چه پولی! کسی به ما پول نداد که! سید احمد با لبخند گفت: اذیت نکنید! بچه ها یه پیرزن در راه به شما پول داد! اونو می گم. علی (خان) می گوید من آن پول را به سید احمد دادم و از سر شیطنت گفتم که آیا بازهم پول پیش ما داری؟ سید احمد گفت : نه، ندارم. گفتم: بیشتر فکر کنید شاید پول دیگری هم پیش ما داشته باشی؟! سید احمد گفت: اگر منظورت اون پولی هست که آن آقا داده مال من نیست و برو به آن مرد پس بده. گفتم: نمیشه برای خودمان برداریم؟ گفت نه. امروز خسته اید ولی فردا بروید و پول را به آن مرد بدهید و بگویید از هر که گرفته به او پس بدهد. برای فرزندش هم دعا می کنم.

علی (خان) می گوید که فردا رفتیم و پول را به او پس دادیم و گفتیم که سید احمد قبول نکرد و گفت که پول را به صاحبش برساند. ما مشتاق شدیم تا بدانیم که ماجرای این پول چه بوده است. مرد گفت که شغل من این است که به کسانی که از این مسیر می گذرند سرویس می دهم و به اسبهاشان آب و غذا می دهم و مبلغی پول به عنوان دستمزد می گیرم. به خاطر احترامی که برای سید احمد قائلم برای اسبهایی که بار برای سید احمد می برند پولی نمی گیرم. یک روز تعدادی اسب با بار آمد و نفر اولی گفت این بار برای سید احمد هست از صاحبش پول نگرفتم، به دومی مراجعه کردم او هم همین حرف را تکرار کرد. به هر کدام که مراجعه کردم حرف نفر قبلی را تکرار نمود. با خود اندیشیدم که این بارها همه برای سید احمد می روند؟! محال بود. آنها داشتند سوء استفاده می کردند. منم از لج آنها از همه آنه بدون استثنا سه برابر دستمزدم را به زور گرفتم. همان روز یکی از طفلان من مریض شد و فوت کرد. همسرم گفت اتفاقی امروز افتاده؟ گفتم نه و ماجرا را مخفی کردم. چند روز بعد طفل دیگر شدیدا بیمار شد و چیزی نمانده بود که آن هم تلف شود. فهمیدم به خاطر آن پولهاست. ماجرا را به همسرم گفتم. زنم گفت که بهترین کار این است که آن پولها را برای سید احمد بفرستی و از او بخواهی برای این طفلمان دعا کند. آن روز شما را دیدم و پول را به شما دادم و بعد رفتن شما طفلم نجات یافت و فکر کردیم که کار درست را انجام داده ایم ولی الان فهمیدیم که به خاطر دعای سید احمد طفل ما نجات یافته و باید بقیه پول را به همان چارپاداران بدهم.
 
 


3- معبود نجفی پسر علی خان می گوید شخصی همراه سید احمد راه درازی را پیاده رفته بودند طوری که شدیدا گرسنه بودند. به یک روستایی می رسند که زنی را می بینند که دارد نان تازه می پزد. همراه به سید احمد می گوید بیا برویم و چند تا نان بگیریم. سید احمد مخالفت می کند. همراه به احترام سید احمد حرفی نمی زند. بعد مدتی که گرسنگی فشار بیشتری به شخص می آورد لب به اعتراض می گشاید و می گوید تا به آبادی بعدی برسیم از گرسنگی تلف می شویم. ای کاش جند قرص نان از آن خانم گرفته بودیم. سید احمد می گوید دوست داری امروز ناهار کباب کبک بخوری؟ شخص به سید احمد می گوید که ما را گیر آوردی؟ نان آماده را گذاشتی می خواهی کباب کبک بدهی؟ حالا از کجا می خواهی کبک گیر بیاوری؟ چطور شکار کنی؟ ای کاش که همان نانها را می گرفتیم. سید احمد می گوید نگران نباش، آن نان هم به دستت می رسد همراه با ماست چکیده! شخص می گوید سید حرف زدی ها!! سید احمد می گوید تا حالا از من دروغ شنیدی؟ همراه سکوت اختیار می کند و دیگر حرفی نمی زند. سید احمد می گوید پشت کوه روبرویی چند تا کبک نشسته اند برو بگیر و بیاور کباب کنیم. همراه با وجود اینکه در دل به حرف سید احمد باور نکرده بود دنبال حرف سید احمد می رود و به پشت کوه می رسد. چند تا کبک می بیند، به سمتشان می رود ولی انگار کبکها مرده بودند و قدرت پرواز نداشتند. آن شخص می رود و همه آنها را می گیرد و با خوشحالی سراغ سید احمد می آید و می گوید همه را گرفتم! امروز ناهار مفصلی داریم! سید احمد می گوید نه، تو فقط حق داری یکی را بخوری نه همه را! یکی از کبکها را سید احمد برمی دارد و به او می دهد. آن شخص می گوید که این خیلی کوچک است. سید احمد می گوید هر کدام را دوست داری بردار. بعد انتخاب کبک، سید احمد می گوید بروید. انگار کبکهای مرده، جان گرفته باشند همه پرواز می کنند و می روند. سید احمد صدقه ای کنار می گذارد و کبک را سر می برند و کباب می کنند.  در همین موقع شخصی از راه می رسد و می گوید سید احمد برایت نان تازه و ماست چکیده آورده ام، امیدوارم از من قبول کنی. بعد رفتن آن شخص سید احمد به همراهش می گوید دیدی که نان داغ و ماست چکیده هم رسید.

به نظر می رسد که آن شخص همراه بعد از وفات سید احمد این مشاهده را گفته و گویا قبل آن چنین اجازه ای نداشته.

   
4- طاهر رنجبر کارمند بازنشسته ادراه اوقاف خلخال می گوید که زمانی که برای انجام امور اداری به هشتجین رفته بودم به طور تصادفی با مردی از اهالی هشتجین آشنا شدم. آن مرد درباره ام پرسید و گفت که اینجا برای چه کار آمدی؟ گفتم که از طرف اداره اوقاف به سمت روستای ایسبو می روم تا به امور جاری بقعه سید احمد معراجی رسیدگی کنم. آقای رنجبر می گوید که بعد از معرفی خودم آن مرد مرا به کناری برد و گفت این سید را دست کم نگیر و سپس خودش را معرفی کرد و برایم خاطره ای از سید احمد معراجی گفت.
 
ایشان گفت که من در قدیم یکی از خانهای هشتجین بودم. روزی با چند نفر از دوستانم در قهوه خانه ای نشسته بودیم و داشتیم خوش می گذراندیم. از بیرون دیدم که شخصی با قیافه ای گندمگون و سوخته با اسبش رد می شد. از قضا دم اسبش بریده یا کوتاه بود. دوستانم به من گفتند که این شخص سید احمد معراجی است. من تصمیم گرفتم برای خنده این سید را مسخره کنم. آمدم بیرون و به آن سید گفتم که تو چه سیدی هستی که مردم می خواهند به واسطه تو شفا بگیرند در حالیکه خدا هم ترا و هم اسب ترا سوزانده!
 
آن سید حرفی نزد و با ناراحتی رد شد. مدتی از رفتن سید نگذشته بود که دل درد گرفتم و دل دردم به مرور شدیدتر می شد. به خانه آمدم. همسرم برایم دم کرده گیاه برای درمان دل درد آورد. خوردم ولی افاقه نکرد. همسرم گفت دوباره چه آشغالی خوردی که دل درد گرفتی؟! گفتم که چیز خاصی نخوردم ولی امروز سید احمد را مسخره کردم و فکر کنم به این دلیل دل درد گرفتم که درست نمی شود. همسرم شماتتم کرد و به من گفت که تو با آن سید چکار داشتی؟ مگر آن سید به تو حرفی زده بود یا کاری به کارت داشت! برو  و ازش عذرخواهی کن. من گفتم که احتمالا آن سید رفته و هشتجین نیست.
 
در دلم از سید احمد عذرخواهی کردم و با خود عهد کردم که اگر دوباره دیدمش از دلش در بیاورم. بعد مدتی دل دردم درست شد. مدتها گذشت و دوباره سید احمد را دیدم. رفتم پیشش و ماجرای سابق را گفتم و از ایشان عذرخواهی کردم. سید احمد گفت که همان موقع که در دلت از من حلالیت طلبیدی بخشیدمت. به سید احمد گفتم که برای جبران اشتباه گذشته ام دوست دارم یکی از اسبهای قشنگم را به شما هدیه بدهم. سید احمد گفت از تو قبول نمی کنم. گفتم تحفه قابلی نیست؟ گفت قابل است و خیلی هم با ارزش است ولی از تو قبول نمی کنم. با اصرار زیاد از او خواستم تا لااقل بگوید چرا قبول نمی کند. سید احمد گفت که این اسب مال یتیم و فقیر است که به زور گرفتی. من نمی توانم مال فقیر و یتیم را قبول کنم. به سید احمد گفتم حالا که اسب را قبول نمی کنی حداقل افتخار بده و ناهار مهمان ما باش. او گفت: نمی توانم!
 
 

5- طاهر رنجبر کارمند بازنشسته ادراه اوقاف خلخال می گوید که یکی از اهالی روستای آهو را دیدم و ایشان خاطره ای از سید احمد آقا برایم تعریف کرد. ایشان گفت که یکی از فرزندانم به شدت مریض بود و برای سلامتی او نذر کردم که صد تومن پول به سید احمد بدهم. فرزندم بهبود یافت و من به خاطر نذر و دینی که بر گردنم بود رفتم و از دوستان و آشنایان پول قرض کردم. کلی پول خرد که مجموعش 100 تومن می شد که مبلغ قابل توجهی بود. به سمت روستای ایسبو به همراه سکه ها راهی شدم. نزدیک غروب بود که به ایسبو رسیدم. دیدم که سید احمدآقا، میرزا(خان) نجفی را برای پیشباز فرستاده. همراه میرزاخان وارد خانه سید احمد شدم. سید احمد با خوشرویی با من سلام و احوالپرسی کرد. به سید احمد گفتم که این صد تومن را به شما نذر کردم و دینی است که بر گردنم هست. برای شما آوردم تا دینم را ادا کنم. سید احمد گفت که تو به نذرت عمل کردی و آوردی. حال من این صد تومن را به تو پس می دهم. من اصرار کردم که این 100 تومن را بردارد ولی او قبول نمی کرد. سرانجام به من گفت که اگر مرا قبول داری پس روی حرف من حرف نزن. موقعی که سید احمد دید که از نپذیرفتن نذری توسط او ناراحت شدم به من گفت که باشد من این یک تومن را بر می دارم ولی این 99 تومن را ببر و از آنهایی که قرض گرفتی به آنها پس بده! خواستم خداحافظی کنم و به سمت روستای آهو بیایم. سید احمد گفت امشب مهمان ما هستی. شب را منزل ایشان ماندم و فردا آمدم.
  
6- طاهر رنجبر کارمند بازنشسته ادراه اوقاف خلخال می گوید که از آدم مورد اعتمادی شنیدم که بنایی به همراه کارگران برای سید احمد خانه می ساخت. سنگ برای ساختن خانه تمام شده بود و بنا منتظر بود که سید احمد او و کارگران را مرخص کند تا چند روز یا هفته بعد از آماده شدن سنگ ادامه کار را انجام دهند. سید احمد آنها را مرخص نکرد. کارگران به بنا گفتند که این سید چطور می خواهد تا فردا سنگ آماده کند؟ بنا به کارگران گفته بود که شما چکار دارید که سید احمد بتواند تا فردا سنگ آماده کند یا نه؟! اگر نتوانست تا فردا سنگ اماده کند ما دستمزدمان را که از او می گیریم. بنا می‌گوید که همان شب رعد و برق شدیدی در آسمان ایجاد شد و باران تندی بارید. فردا صبح که بیدار شدیم دیدیم که رعد و برق صخره های بالای خانه سید احمد را در هم کوبیده و کلی سنگ به اندازه سنگ ساختمان جلوی خانه اش ریخته!
   
نمایی از خانه سید احمد معراجی (حلب آبی رنگ و سمت راست آن)


و سلام بر او، روزی که زاده شد و روزی که می‌میرد و روزی که زنده برانگیخته می‌شود.
 
سوره مریم، آیه 15

 



منابع:


[رونقی و ملکی 89]: مریم رونقی نساز و پری ملکی گلندوز از دانشجویان اینجانب در سال 89 تحقیقی از سید احمد معراجی جمع آوری نموده اند که منابع اصلی تحقیق آنها علی نجفی از نزدیکان سید احمد معراجی که ساکن روستای اِسبو است و تنی چند از مردم روستای نساز می باشد.



نوشته: مهدی قربعلی پور





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : سید احمد معراجی، 
برچسب ها : سید احمد معراجی، سید احمد نوکیانی، طاهر رنجبر،
          
شنبه 12 مرداد 1392
شنبه 28 آذر 1394 12:40
با سلام شما اگه زحمت می کشید میتوانید از ریش سفیدان روستای سفیداب یکی از انها که اقای سنبل شفقتی که تاریخ زمان حیات ان سید بزگوار بوده والان نیز درکرج زندگی می کند به سن من علی نجفی قد نمی دهد
مهدی ویسانیانسلام
محبت کنید شماره تلفنی از آقای سنبل شفقتی یا خویشاوندان نزدیکشان برایمان ارسال کنید تا بتوانیم با ایشان صحبت کنیم.
ممنون از شما
جمعه 22 آبان 1394 21:11
با سلام تشکر از زحمات شما ولی ای کاش زاهالی روستا اطلاعات جمع می کردید علی نجفی حرفهاش کذب بوده عکس نمایی ازمنزل سید احمدگرفتید ان نیست عکس منزل سید احمد الان دقیقا منزل مسکونی جواد نجفی می باشد ان عکس بعد از فوت سید احمد ساخته شده منزل مسکونی علی خان نجفی می باشد باتشکر
مهدی ویسانیانسلام
اگر اطمینان کامل به سخنانتان دارید لطفا نام و شماره تماستان را به صورت خصوصی برایمان ارسال کنید تا گامی در راستای صحت تحقیقات ما بردارید.
متشکرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی