تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان» - نگاهی گذرا به زندگی‌نامه سید احمد معراجی
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان
سید احمد معراجی یکی از عارفان برجسته معاصر می‌باشد که تات زبان و متولد روستای نوکیان (NowKian) واقع شده در استان زنجان، شهرستان طارم، بخش مرکزی طارم، دهستان دَرّام (Darram) است. ایشان اکثر عمر خود را در روستای اِسبو (Esbow) یا همان سفیداب واقع شده در استان اردبیل، شهرستان خلخال، بخش خورش‌رستم، دهستان خورش‌رستم جنوبی سپری نموده‌ و در سال 1341 هجری شمسی وفات یافته‌ و مقبره ایشان در همان روستای سفیداب می‌باشد. طبق تحقیقات ما ایشان احتمالا در سال 1277 هجری شمسی متولد شده اند و عمر مبارک آن حضرت 64 سال می باشد.
 

 
سید رضا معراجی و فرزندش سید احمد معراجی
سید رضا معراجی و فرزندش سید احمد معراجی
(به نظر می رسد که این دو تصویر توسط نرم افزار در کنار هم قرار داده شده است)
 
سید احمد معراجی نزد سالخوردگان منطقه خورش رستم و بسیاری از مناطق دیگر به «پیل اَقَه» (Pil Aqa) معروف می‌باشد [رونقی و ملکی 89]. لقب «پیل اَقَه» اصالتا یک اصطلاح تاتی بوده و متشکل از دو کلمه تاتی «پیل‌لَه»(PilLa) به معنای «بزرگ» و «اَقَه»(Aqa) به معنای «سید» می باشد که هنگامی که با هم به کار می روند به شکل مخفف  «پیل اَقَه» (Pil Aqa) خوانده می شود به معنای «سید بزرگ».

ملقب شدن سید احمد معراجی به چنین لقبی دلایل مختلفی دارد. یک دلیلش می تواند تات زبان بودن او باشد؛ دلیل دیگرش می تواند این باشد که همسران تات زبان او به دلیل احترام به آن سید او را «پیل اَقَه» صدا کرده اند و مردم نیز همان لقب را برای احترام به او به کار برده اند ولی آنچه مسلم است دادن این لقب به  ایشان به نحوی مرتبط با خصوصیات بارز اخلاقی ویژه او و کراماتی بوده که مردم در زمان حیات ایشان ان را لمس و درک نموده اند.
 
تاسوعای 88

 سید احمد متولد روستای نوکیان (NowKian) و فرزند سید رضا معراجی است. آن طور که معلوم است سید رضا معراجی در زمان رضاشاه رئیس حوزه علمیه زنجان بوده و بر سر مساله «کشف حجاب» با فرمانداری زنجان درگیر می شود و سید احمد به یاری پدر می شتابد. فرماندار زنجان دستور بازداشت سید رضا و فرزندش سید احمد را می دهد. از همان شب اول بازداشت سید رضا و فرزندش، کابوسهای شبانه فرماندار شروع می شود و هر شب نفخ می کند [رونقی و ملکی 89].

 

فرماندار زنجان موضوع کابوسهای شبانه و نفخ خود را با مادرش در میان می نهد و به مادرش می گوید از زمانی که این دو سید را زندانی کرده ام کابوس می بینم؛ کاهی در عالم رویا این دو سید را می بینم که در منار تخت من ظاهر می شوند و بلافاصله شکمم نفخ می کند [رونقی و ملکی 89].

فرماندار زنجان بعد مشورت با مادرش تصمیم می گیرد ماجرا را به رضاشاه خبر دهد. او به رضاشاه چنین خبر می دهد که دو سید را زندانی کرده ام و از زمانی که زندانی کرده ام بیمار شده ام. اگر آنها را آزاد کنم مورد غضب شما قرار خواهم گرفت و اگر آزاد نکنم بیماری ام ادامه خواهد یافت، بنابراین اجازه استعفا از خدمت شما را دارم [رونقی و ملکی 89].

رضاشاه بعد شنیدن این خبر به فرماندار دستور می دهد که آن دو سید را آزاد کرده و به یک جای دور تبعید نماید [رونقی و ملکی 89].

به دنبال این ماجرا ، فرماندار شخصا به حضور سید رضا و سید احمد رفته و حکم شاه مبنی بر تبعید این دو سید را به آنها نشان می دهد. سید رضا با دیدن حکم تبعید از فرماندار در خواست می کند که آنها را به روستای «نوکیان» تبعید کند به این دلیل که آنجا محل تولد فرزندم سید احمد می باشد [رونقی و ملکی 89].

فرماندار با درخواست سید رضا معراجی موافقت می کند و انها را به این روستا تبعید می کند [رونقی و ملکی 89].
 
      
تاسوعای 88
 
بعد درگذشت سیدرضا، سید احمد مدتی را در «نوکیان» زندگی کرده و سپس تصمیم می گیرد که به همراه همسرش به یکی از روستاهای دور افتاده برای همیشه نقل مکان کند.

علی (خان) نجفی اینگونه روایت می کند که:

« یکی از خواهران سید احمد به نام «هدیه» به او اصرار می کند که برادر حالا که تصمیم گرفته ای از اینجا بروی یکی از پسرانم را همراه خود ببر تا کمک حال تو باشد و در کارها دستت را بگیرد. «هدیه» یکی از بچه های بزرگتر خود را انتخاب می کند ولی سید احمد، خواهرزاده کوچک خود به نام «میرزا» را که کودکی بیش نبود را انتخاب می کند. خواهر به او می گوید که این طفل کوچک است و به جای آنکه کمک احوال تو باشد باعث اذیت تو می شود، بهتر است که یکی از فرزندان بزرگتر را با همراه خود ببری. سید احمد می گوید خواهرم بین خواهرزادگانم تنها محبت این طفل نسبت به من دائمی خواهد بود و بقیه دیر یا زود مرا تنها می گذارند.

سید احمد بعد کوچ نمودن از «نوکیان» به همراه همسر و خواهرزاده خردسالش «میرزا» به سمت روستای دور افتاده «اِسبو» (Esbow) یا همان «سفیداب» حرکت می کند. »


ولی عده ای  نظر علی (خان) را قبول ندارند. آنها می گویند سید احمد هنگامی که به روستای اِسبو آمد صرفا همراه همسرش بوده و بعدها یکی از اهالی روستا به نام میرزا را برای رسیدگی به امور روزانه زندگی استخدام نموده.

تحقیقات ما برای روشن شدن واقعیت به نتیجه ای نرسید ولی اینگونه به نظر می رسد که میرزا مورد اعتماد سید احمد بوده است.
 
دلیل اصلی انتخاب این روستا برای زندگی توسط سید احمد بر کسی معلوم نیست ولی ممکن است یک دلیل آن باشد که دیگر دولت وقت با ایشان کاری نداشته باشد ولی این صرفا یک حدس است و واقعیت بر ما مجهول.

هر چند که سید احمد تا آخر عمر در این روستا زندگی کرد ولی آنطور که معلوم است او دل خوشی از این روستا نداشته است و به گفته بعضی از سالخوردگان، هنگامی که از سید احمد پرسیده اند که چرا این روستا را برای زندگی انتخاب کردی او در جواب گفته است که امر الهی اینگونه بوده است.

سید احمد بعد از مدتی زندگی در «اِسبو» همسر دیگری اختیار کرد که اهل روستای «لرد»(L’rd) از روستاهای بخش شاهرود شهرستان خلخال بود. این همسرش هم مانند همسر اولیش تات زبان بوده. دلیل اختیار همسر دوم فعلا بر ما مجهول است.
 
 
 
میرزا بین سالهای 13 تا 15 سالگی بوده ازدواج می کند.  میرزا که بعدها به «میرزاخان» ملقب شد در مجاورت با سید احمد زندگی می کرده است و در کارها کمک احوالش بوده است.

میرزا(خان) نجفی دارای 4 پسر و 3 دختر بوده که به ترتیب سن عبارتند از فاطمه، محمد، علی(خان)، عفت، مجید، عشرت و جواد. از بین فرزندان میرزا فقط 3 فرزند بزرگترش به نامهای فاطمه، محمد و علی(خان) خاطراتی از سید احمد را در ذهن دارند و بقیه فرزندان یا به دنیا نیامده بودند یا آنقدر خردسال بوده اند که چیزی از سید احمد نمی دانند.  فاطمه، محمد و علی هنگام درگذشت سید احمد کمتر از 14 سال سن داشته اند. فرزندان میرزا برای صدا کردن سید احمد از لقب «خان دایی» به معنای «دایی بزرگ» استفاده می کردند و می کنند.

سید احمد در زمانی که در روستای «اِسبو» زندگی می کرد به روستاهای اطراف نیز سفر می کرد. مردم روستاهای تات نشین شاهرود خاطراتی از ایشان در ذهن دارند.

 
  تاسوعای 88
 
علی (خان) نجفی می گوید  که:
 
« سید احمد به همسر دوم خود گفته بود که بعد از درگذشت من ازدواج خواهی کرد و البته همین گونه هم شد. در مورد همسر اول خویش به میرزا وصیت کرده بود که خرج دفن و کفن او را بپردازد و با احترام خاص او را به خاک بسپارند. از قضای روزگار میرزا قبل از همسر اول سید احمد فوت می کند ولی به پسرش علی(خان) وصیت می کند که در صورت فوت من قبل از همسر اول سید احمد، تو وصیت سید احمد را انجام بده. می گویند زن اول سید احمد بعد درگذشت سید احمد سالها با علی(خان) و همسرش زندگی کرده و موقعی که می بیند عجل او فرا رسیده به همسر علی می گوید که بعد فوتم جلیقه ام را به علی(خان) بده. هنگامی که علی(خان) جلیقه را باز می کند می بیند که مقداری پول در جلیقه وجود دارد که گویا زن سید احمد برای خرج دفن و کفن خود کنار گذاشته بود تا اگر روزی فوت کند و دست علی خالی باشد شرمنده پدر و خان دایی اش نشود. »

 
آنگونه که علی(خان) می گوید سید احمد دوست و آشنا زیاد داشته است ولی ارادت خاصی به یکی از دوستانش با نام «عیسی» که اهل «برندق» بود داشت. او می گوید موقعی که مردی به خانه می آمد سید احمد نمی گذاشت که همسران یا خواهرم فاطمه پیش آنها بیاید و اگر هم نیاز به آمدن بود باید حجاب کامل را رعایت می کردند ولی در مورد عیسی هرگز سخت گیری نمی کرد. علی(خان) میگوید حتی یادم هست که یکبار به عیسی گفت که بعد فوتم چهل شب یا روز برایم قرآن بخوان. علی(خان) می گوید عیسی حتی یکبار هم نگفت من زن دارم، خانواده دارم و گرفتارم. عیسی بعد فوت سید احمد برایش 40 شب یا روز قرآن خواند.
 
  
     
  
حال شرح شبی که سید احمد درگذشت را از زبان علی(خان) می شنویم.
 
« کل عضله های خان دایی درد می کرد. من و فاطمه پشت خان دایی را می مالیدیم تا شاید دردش کمتر شود. خان دایی گفت امشب آخرین شبی است که مهمان شمایم. فردا شخصی به نام سید هاشمی برای خواندن نماز بر روی پیکرم خواهد آمد. یادتان باشد بعد از نماز به او صد تومن پول بدهید. بغض فاطمه ترکید. خان دایی دستی بر سرش کشید و گفت دخترم چرا ناراحتی؟ فاطمه گفت: خان دایی! تو اگر بروی تکلیف ما چه می شود؟ کی از ما پشتیبانی می کند و کمکمان می کند؟ خان دایی گفت: فاطمه جان ناراخت نباش. مرده ما برای مردم بیشتر از زنده ما ارزش دارد.  مطمئن باش که بعد مردنم هم به شما کمک خواهم کرد. خان دایی درگذشت. »
 
تاسوعای 88

پسر فاطمه که الان در حدود 35 سال دارد می گوید که چند سال پیش مادرم سکته کرد و بیهوش شد. معلوم نبود که هوش می آید یا نه. من در بیمارستان کنارش بودم. به یکباره دیدم که به هوش آمد. دستش را به روی صورتش برد و در آن حال صدا می زد: خان دایی! خان دایی!

مادرم که هنوز کاملا به هوش نیامده بود پرسید خان دایی چه شد؟ کجا رفت؟ گفتم: مادر جان چه شده؟ اینجا منم پسرت. مادرم گفت: الان خان دایی اینجا بود! با انگشتش به صورتم زد و گفت: فاطمه جان، از خواب پاشو، خان دایی پیشت اومده. مادرم می گفت که هنوز گرمای انگشت خان دایی را روی صورتم حس می کنم.
  
مقبره سید احمد معراجی
مقبره سید احمد معراجی
  
سید احمد معراجی در شب هنگام درگذشت و فردا صبح همانگونه که خود وعده داده بود شخصی به نام «سید هاشمی» می آید و نمازش را می خواند و صد تومن پول را به او می دهند. علی(خان) می گوید که ما از یک طرف غم زده بودیم و از طرف دیگر مشغول مهمانها. به فکرمان نرسید که بپرسیم این سید هاشمی که بود ولی بعد از سالها یکی از اهالی روستای «برندق» به من گفت که چنین شخصی را در راه بین اِسبو و برندق در همان روز برگزاری نماز دیده است و دیگر نفهمیدیم که آن سید که بود.

علی(خان) میگوید: خان دایی در شهریور 41 شمسی درگذشت و در روستا آبی برای شستن پیکر خان دایی نبود. اهالی تصمیم گرفتند که از «برندق» آب بیاورند. هنگامی که برای اینکار اقدام کردند دیدند که در ورودی روستا چشمه آبی جوشیده و دیگر برندق نرفتند.
 
 
و سلام بر او، روزی که زاده شد و روزی که می‌میرد و روزی که زنده برانگیخته می‌شود.
 
سوره مریم، آیه 15






منابع:


[رونقی و ملکی 89]: مریم رونقی نساز و پری ملکی گلندوز از دانشجویان اینجانب در سال 89 تحقیقی از سید احمد معراجی جمع آوری نموده اند که منابع اصلی تحقیق آنها علی نجفی از نزدیکان سید احمد معراجی که ساکن روستای اِسبو است و تنی چند از مردم روستای نساز می باشد.



نوشته: مهدی قربعلی پور





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : سید احمد معراجی، 
برچسب ها : سید احمد معراجی، سید احمد نوکیانی،
          
جمعه 14 تیر 1392
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی