تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان» - بیان کراماتی از سید احمد معراجی
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان

سید احمد معراجی
سید احمد معراجی یکی از عارفان برجسته معاصر می‌باشد که تات زبان و متولد روستای نوکیان (NowKian) واقع شده در استان زنجان، شهرستان طارم، بخش مرکزی طارم، دهستان درام است. ایشان اکثر عمر خود را در روستای اِسبو (Esbow) یا همان سفیداب واقع شده در استان اردبیل، شهرستان خلخال، بخش خورش‌رستم، دهستان خورش‌رستم جنوبی سپری نموده‌ و در سال 1341 هجری شمسی وفات یافته‌ و مقبره ایشان در همان روستای سفیداب می‌باشد.

شهرت ایشان در میان مردم به دلیل خصوصیات اخلاقی خاص و کراماتی است که در طول حیات و بعد از آن داشته‌اند. ایشان به منطقه شاهرود رفت و آمد داشته است و بعضی از افراد روستای درو مانند جناب سالار ویسانیان و آقای عسگر ناجی آن حضرت را از نزدیک درک نموده اند.

ما در اینجا پاره‌ای از کرامات ایشان را حتی الامکان با ارائه سند ذکر خواهیم نمود. اینکه تا چه حد مطالب ذکر شده صحیح است به عواملی بر می‌گردد که ذکر بعضی از آن ها ذیلا می‌آید:
آ. راستگویی کسی که کرامت را نقل می کند
ب. کم یا اضافه نشدن مطلب توسط راوی کرامت
ج. فراموشی مکان، زمان یا قسمتی از محتوای کرامت توسط راوی
د. سطح درک، شعور و آگاهی راوی
ه. مشاهده مستقیم کرامت توسط راوی یا نقل قول کردن از دیگری
 ....
ما سعی کرده‌ایم که بعد نقل هر کرامت  منبع آن را در داخل کروشه به منبع اصلی ارجاع دهیم. در انتهای مطالب،  منابع را ذکر می کنیم.

1. جوشیدن آب از چشمه برای شستن پیکر پاک سید احمد معراجی
 
سید احمد در شهریور 1341 هجری شمسی در میانسالی رحلت نمود. آن موقع اکثر چشمه ها خشکیده بود و آبی برای شستن پیکر ایشان نبود. اهالی روستا تصمیم می گیرند که از روسنای برندق آب بیاورند ولی به ناگاه متوجه چشمه ای می شوند که آب در آن می جوشد. آن آب به اندازه ای بوده که بعدها برای آبیاری نیز از آن استفاده می کردند. [رونقی و ملکی 89]


 
2. عاقبت خیانت در امانت
 
یكی از اقوام در مدح و ستایش این سید والامقام چنین می‌گفت: روزی این عالم فرزانه به منطقه طارم رفته بود. از آنجا كه در منطقه شناخته‌شده و شهره عام و خاص بوده، چند نفر به نیت برآورده شدن حاجتشان، چندین رأس گوسفند نذر می‌كنند و به سیداحمد می‌دهند. سید در میانه راه كه به روستای چنارلق می‌رسد، از فرط خستگی راه، گوسفندان را به چوپانی در صحرا می‌سپارد تا اینكه روزهای بعد، به دنبالشان بیاید.
چوپان از حسن اعتماد سید والامقام سوءاستفاده می‌كند و به دوست همراهش می‌گوید كه یكی از گوسفندان سید را سر ببریم و استفاده كنیم و به ایشان بگوییم كه گرگ خورده است. همراه چوپان چندین بار نصیحت می‌كند كه این كار را نكنیم؛ ولی چوپان از نیت شیطانی خود دست برنمی‌دارد و شروع به سر بریدن حیوان زبان‌بسته می‌كند. موقع سر بریدن حیوان، طوفانی شروع می‌شود. گوسفند به صورت نیمه‌بریده از دست چوپان فرار می‌كند. چون چوپان در اطراف برای درست كردن چای آتش درست كرده بود، ناگهان تمام صحرا آتش می‌گیرد و فوران آتش آنقدر بوده كه تمامی گله به وحشت می‌افتند و پا به فرار می‌گذارند. بالاخره بعد از چندین ساعت تلاش، چوپان با كمك دوست دیگرش، آتش را خاموش می‌كنند. [حبیب اشكانی]
 
3.  خبر داشتن از نذرهای مردم به ایشان
 
شخصی به نام طاهر اژدانی اهل روستای اَسبو (از توابع شاهرود خلخال) برایش بره‌ای را نذر کرده بود. یک روز عصرهنگام سید احمد به خانه ما آمد. با وجود آنکه هنوز وقت به شب مانده بود ولی شب را خانه ما نماند. به من گفت که دارم به روستای خَمس (از توابع بخش مرکزی خلخال) می‌روم خانه ولی حق‌پرست. سید احمد به من گفت که به پسر سیدعزیز (=طاهر اژدانی) بگو که بره‌ای که برایم نذر کرده را خوب و چاق نگه دارد. به سید احمد گفتم: سید! من خبر ندارم. چیزی به من نگفته. اگر چیزی باشد حتما به من می‌گوید. سید احمد گفت: تو این حرف را به ایشان بزن.
بعد از مدتی من طاهر را دیدم و مطلب را به او گفتم. طاهر گفت: قسم به شیری که از مادرم خورده‌ام این مطلب را برای کسی آشکار نکرده‌ام. آن سید از کجا این مطلب را فهمیده! آن سید راست می‌گوید. سپس طاهر آن بره را برای سید احمد فرستاد. [سالار]
 
4. حساب بردن چارپایان از ایشان
 
یک روز مشهدی حسن غلامی (یکی از اهالی روستای درو) به خانه‌ام آمد و به من گفت: سالار! یک نامه‌ای برایم بنویس تا کلور بروم. از کلور از مراد (نام مردی در روستای کلور) یک ورزا (=گاو نر) گرفته‌ام که عصیانگر و سرکش از آب درآمده. زمانی که یوغ را به گردنش می‌بندم خود را به تنبلی می‌زند و می‌خوابد. من هم نمی‌توانم آن حیوان را بزنم. می‌خواهم بروم کلور و این ورزا را به مراد پس دهم و پولم را از او بگیرم.
سید احمد هم که آن روز مهمان من بود و نظاره‌گر ماجرا، به من گفت: که این آقا که هست؟ گفتم: که یک شخص کاسب و بسیار محترمی هست. سید احمد برگشت و به مشهدی حسن گفت: مشهدی جان! کمی بیا داخل. مشهدی حسن گفت: در پایم کفش چَموش (نوعی کفش از لاستیک) است و درآوردنش برایم سخت است. سید احمد گفت: اشکال ندارد. بیا داخل. سید احمد به مشهدی حسن گفت: هنگامی که یوغ را به گردن ورزا می‌گذاری گوشش را بگیر و بگو که سید احمد معراجی می‌گوید اگر سر کار بخوابی ترا سر می‌برم.
مشهدی حسن بعد از انجام این کار گفت که آن ورزا دیگر سرکار نخوابید. [سالار]
 
5. حساب بردن حیوانات وحشی از ایشان
 
روزی سید احمد به روستای نساز رفته بود و به شخصی به نام حسن رضا جودی گفته که برو و برایم آهویی را شکار کن. آن مرد بعد شکار آهو با یک پلنگ مواجه شده بود و بسیار ترسیده بود. پلنگ بعد مدتی خیره شدن به مرد او را رها کرده و رفته بود. بعد آن که آن مرد از شکار برگشت سید احمد به او گفته بود آیا بعد شکار آهو پلنگ جلوی راه شما را نگرفته؟ آن مرد تایید کرده بود. سید احمد به او گفته بود که: آن پلنگ می خواست هم تو را بکشد هم شکارت را ببرد ولی من به پلنگ گفتم آن آهو را برای من شکار کرده و به خاطر من آن مرد برای شکار آمده. حق نداری به او آسیبی برسانی یا شکارش را بگیری. [رونقی و ملکی 89]
توضیح: حسن رضا جودی، پدر مادر بزرگ مریم رونقی می باشد و اهل روستای نساز است.
 
6. خبر داشتن از نذرهای مردم به ایشان
 
یکی از اهالی روستای نساز نذر می کند در صورت حل مشکلش یک گاو نر به سید احمد بدهد.  مشکل آن شخص حل شد ولی نذرش را ادا نکرد. سید احمد روزی به روستای نساز آمده بود به او گفت  چرا نذرت را ادا نمی کنی؟ آن شخص انکار کرده بود. سید احمد به او گفت : فلانی برای تو فلان مشکل پیش آمد و نذر کردی که گاو نرت را به من بدهی؟ مرد باز انکار کرد. سید احمد گفت باشد ما منتظر گله گاوها می مانیم. گله گاوها که آمد سید احمد برگشت و با نشان دادن آن گاو نذر شده به مرد گفت  که این گاو را برای من نذر کردی و الان گاو پیش من می آید و سرش را روی زانویم قرار می دهد. بعد اینکه گاو به سوی سید احمد آمد و سرش را روی زانوان سید احمد قرار داد سید احمد برگشت و گفت : هر وقت می خواهید نذر کنید از چیزی نذر کنید که توان دادن آن را دارید. [رونقی و ملکی 89]
 
7. خدا به احترام سید احمد،  اثر گلوله تفنگ را خنثی می کند
 
سید احمد مشغول تمیز کردن تفنگ خود بوده که به ناگاه تیری از آن خارج شده و به همسرش اصابت می کند. گلوله بدون آنکه آسیبی به همسر او بزند بر زمین می افتد. [رونقی و ملکی 89]
 
8. سید احمد می گوید: زیارت من نیا، راه خراب است
 
خانواده ای بعد 9 سال صاحب پسری شد که آن پسر دارای تومور بود و امیدی به زنده بودن آن پسر نبود. پدر آن پسر از افرادی تعریف سید احمد و کراماتش را می شنود. در دل خود سید احمد را صدا می زند و می گوید من شما را نمی شناسم ولی اگر فرزندم نجات یافت یک گوسفند سر خاکت می اورم و برایت قربانی می کنم. بعد چند روز که پسر را آزمایش می برند و نتیجه آزمایش مشخص می شود معلوم می شود که دیگر توموری وجود ندارد.
پدر تصمیم می گیرد نذرش را ادا کند. شب در خواب می بیند که سید احمد به او می گوید: سر خاک من نیا، راه خراب است. آن مرد به خوابش اعتنا نمی کند و با ماشین خانواده اش را برمی دارد و به ایسبو می رود. در بین راه به خاطر بدی راه ماشین به سمت دره سقوط می کند ولی به شکل معجزه آسایی در میان راه می ایستد و به کسی آسیبی نمی رسد. مرد می رود و چند نفر می آورد تا ماشین را از دره بیرون بیاورند.
بعد آنکه به ایسبو بر سر خاک سید احمد می رسد قربانی خود را ادا می کند و شب در ایسبو می ماند. شب در رویا سید احمد را می بیند که خیلی خسته است و دستهایش به شدت او را اذیت می کنند. می گوید یا سید احمد چه شده؟ چرا دستهایت را گرفتی؟ سید احمد می گوید: من به شما گفتم راه خراب است نیایید ولی گوش نکردید. ماشین شما که از دره داشت سقوط می کرد من رفتم و با دستام آن را نگه داشتم. الان هم دستهام به شدت درد می کند. [رونقی و ملکی 89]
 
9. سید احمد در سجده پایش را ناگهان دراز می کند
 
شخصی می گفت که به خانه سید احمد رفته بودم. موقعی که در حال سجده بود به ناگاه یکی از پاهایش را دراز کرد و گفت: یا جَدّی. من تعجب کردم. بعد نماز به سید احمد گفتم این چه کار بود که کردی؟ سید احمد گفت: کسی با اسبش داشت از صخره ای عبور می کرد. پای اسبش از صخره لیز خورد و داشت می افتاد. مرا صدا زد. منم پایم را دراز کردم تا نگذارم اسب بیفتد.  سید احمد به همسرش گفت تا غذا آماده کند برای اینکه آن مرد به خانه او خواهد آمد. بعد مدتی آن مرد به خانه سید احمد رسید و بعد تشکر از سید احمد گفت که این آذوقه ای که بار اسب کردم را نذر شما کرده ام. سید احمد گفت: تو در مشکل گیر کرده بودی و وظیفه من کمک به تو بود. از تو هیچ توقعی ندارم. [رونقی و ملکی 89]
 
10. سید احمد گفت: مال حرام به این کارگران نده!
 
مردی نقل می کرد که یکی از خانهای روستای میانرودان شهرستان خلخال گوسفند کس دیگری را ذبح کرده و برای کارگرانش آبگوشت درست کرده بود. سید احمد با اسبش آنجا رد می شد. خان رفت و جلوی اسب سید احمد را گرفت و گفت: یا سید! امروز برای کارگرانمان آبگوشت درست کرده ایم. افتخار بدهید و مهمان ما باشید. سید احمد گفت: پس این بوی نجس که برای من می آید از آبگوشت شماست. این همه کارگر بدبخت را اسیر کردی  و می خواهی غذا هم، مال حرام به آنها بدهی. این همه گوسفند داری و گوسفند مردم را سر می بری. برو و کل آن آبگوشت را بریز زمین. جریمه اش را به صاحبش بده و یکی از گوسفندهای خودت را ذبح کن. افسار اسبم را ول کن! [شنیده‌ها]
 
11. کِی مرا صدا زدی که به دادت نرسیدم!
 
علی نجفی از نزدیکان سید احمد از کسی چنین نقل می کند که:
یک پسرم از داربست اوفتاد پایین. کلی خرج و مخارج کردیم. آخر هم فوت کرد. سال بعد پسر دیگرم بیمار شد و من واقعا درمانده شده بودم. روزی مسیرم به ایسبو اوفتاد. حرم سید احمد را دیدم. در دلم به او گفتم: یا سید احمد! برای آن پسرم که کاری نکردی لااقل این یکی را به من برگردان.
شب در خواب سید احمد را دیدم. به من گفت: فلانی! از زمانی که پسرت از داربست اوفتاد تا زمانی که فوت کرد آیا یکبار مرا صدا زدی که به دادت نرسیدم؟ این پسرت هم شفا یافت.
بعد مدت کوتاهی حال این پسرم بهتر شد. [شنیده‌ها]
 
12. همان بره را بیاور، گوسفند را نمی خواهم!
 
علی نجفی از نزدیکان سید احمد چنین نقل می کند که:
کسی بره ای را  به سید احمد نذر کرده بود. بعد مدتی که حاجتش روا شد تصمیم گرفت به جای بره یک قوچ بزرگتر را قربانی کند. سید احمد در عالم رویا به او می گوید: همان بره را بیاور! این گوسفند را نمی خواهم. [شنیده‌ها]
 
13. می خواهم جلوی خراب شدن این ستون را بگیرم ولی نمی گذارند!
 
معبود نجفی بردارزاده  محمد نجفی که از نزدیکان سید احمد معراجی است چنین می گوید:
عمویم به شدت بیمار شده بود و مانده بودیم که آیا درمان می شود یا نه. بعد اینکه جند قربانی برای سلامتی عمو دادیم بستگان پیشنهاد دادند که چند ساعتی عمویم در حرم سید احمد بماند تا شفا پیدا کند.
بعد آنکه عمو را به خانه آوردیم همان شب سید احمد در خواب خواهرم می آید و می گوید: دخترم این حسینیه مرا می بینی. سه پایه اش را خراب کرده اند، می خواهم جلوی خراب شدن این پایه را بگیرم ولی نمی گذارند! می گویند این هم باید خراب شود.
بعد مدتی عمویم به رحمت حق رفت. [شنیده‌ها]
 
14. مهم نیست که چه کسی را صدا می زند! مهم این است که نجات یافت.
 
یکی از دوستان می گوید:
آشنایی دارم که راننده ماشین سنگین است و دلبسته شدید به سیدی. شبی در خواب دیدم که داشت سرازیری جاده را به سرعت طی می کرد غافل از اینکه جاده ریزش کرده. مردم را درخواب می دیدم که می گفتند کار این جوان تمام است و مرگش حتمی. سید احمد را دیدم دور از مردم تنهایی ایستاده و می گفت: خدایا نجاتش بده. راننده که فهمید جاده ریزش کرده با آخرین قدرت ترمز را گرفت و به شکل عجیبی ماشین ایستاد. راننده بعد نجات از ته قلب داشت آن سید را صدا می زد. در این حال سید احمد را دیدم که می گفت: خدایا شکرت که نجاتش دادی. برای من در عالم رویا معلوم شده بود که خداوند به احترام سید احمد ماشین را نگه داشته بود. رفتم پیش سید احمد و گفتم: آقا سید احمد! من دیدم که خدا به واسطه دعای شما اون ماشینو نگه داشت ولی اون جوان کس دیگری را صدا می زنه. سید احمد برگشت و گفت: مهم نیست که چه کسی را صدا می زند! مهم این است که نجات یافت. [شنیده‌ها]







منابع:


[رونقی و ملکی 89]:
مریم رونقی نساز و پری ملکی گلندوز از دانشجویان اینجانب در سال 89 تحقیقی از سید احمد معراجی جمع آوری نموده اند که منابع اصلی تحقیق آنها علی نجفی از نزدیکان سید احمد معراجی که ساکن روستای ایسبو است و تنی چند از مردم روستای نساز می باشد.

[سالار]: خاطرات سالار ویسانیان از سید احمد معراجی که نوسط نوه ایشان مهدی ویسانیان ضبط شده. سالار ویسانیان متولد بین سالهای 1300 تا 1305 بوده و خوشبختانه دارای ذهنی بس قوی در ثبت وقایع گذشته دارد. برای مطالعه بیشتر ه لینک زیر مراجعه کنید:

[حبیب اشكانی]: http://chenarlogh.blogfa.com/post-21.aspx

[شنیده‌ها]: مطالبی است که از افراد متفرقه شنیده‌ام که اکثر آن افراد خود از افراد دیگری نقل می کنند.

نوشته: مهدی قربعلی پور





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : سید احمد معراجی، 
برچسب ها : سید احمد معراجی، سید احمد نوکیانی، سالار ویسانیان،
          
یکشنبه 5 خرداد 1392
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی