پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان

 -                                           خودمانی بگوییم: دلم برای «واشه دورنی» تنگ شده است.

                        - «مَشهَدی خدا قووت بده»

     -  «پرشوی حسن جان، کا ده آی؟»

                  -  «پلنگا ده» 

حتی برای خستگیهایش بی‌تاب شده‌ام. یکی مرا به پیاله‌ای «تلیت» دعوت کند. تشنه‌ام. هوس چایی واشه‌جار کرده‌ام. داس و «درای» کودکی‌ام کجاست؟ کفش کودکی‌ام را پیدا کنید. بخدا دیگر خسته نیستم و قول می‌دهم صبح علی الطلوع حتی زودتر از پسران مشهدی فلانی بلندشوم و پالان خر را بگذارم  و «امانَه» یا کوله‌بار را بردارم و بروم. قول میدهم دیگر «کسیه‌ماست» را فراموش نکنم و بروم از چشمه برایتان آب بیاورم چایی بگذارم. بخدا قول میدهم «شو آخر» را خودم درو کنم. باور کنید هوس یکبار بستن «تنگ» و کشیدن «سرتنگ» به سرم زده است. این بار فقط میخواهم به بار کج خودم سنگ بزنم، دیگر قول میدهم بار راست و درست حسن (بچه همسایه‌مان) را خراب نکنم. آن دفعه شیطان گولم زد، باور کنید آن روز خودم هم کمی ناراحت شدم که بار حسن خراب شد و من کمکش نکردم و «درزه بار» خودم را برداشتم و رفتم تا زودتر از حسن بخانه برسم. چگونه بگویم چند سالست درگز ندیده ام، دلم برای موسیقی درگز کوسسن مشهدی تنگ شده است. مرا یکبار هم شده به «هنگام» تان ببرید. من اینجا دلم پوسید. سالهاست «چکوش سندان» ندیده‌ام، دیگر به یاد ندارم چرا باید «درا سونه سگ» را قبل از تیز کردن  آب بزنم، باور کنید نمیدام «کونه لا» را اول به بار می‌بندند یا «کونه لا آگرد» را. من  الان چندین سال است «های های، آهه» نگفته ام، چند سال است «رده» نداده‌ام. آخر نمیدانید چه کیفی دارد وقتی غروب اخرین «درز» را به بار «درزه‌بار» میبندی و راهی خانه میشوی و در راه به همه «خدا قوت با» بگویی: «خدا قووت بده مشهدی»، «پرشوی».


مرا با «درزه بارتان» دوباره آشتی بدهید.

«هنگام» درزه بار

دوستان، عزیزان، «درزه بارچیان» قدیم و بزرگان جدید!

بیایید کمی از درزه بار بگویـیم، هر چه میدانیم، خواهشمند است وقتی میخوانید مطلب را حتما نظرتان را بنویسید درباره مسایل زیر، حتما از مسایل زیر یک موردی  نظر شما را جلب خواهد کرد، خودمانی باشید نترسید، تن به کلمه بسپارید: «شمه ناجه یان و اشتن خاطره یان باجَه»:

    1-    چه کسی از شما اصلا درزه بار نکرده است (البته باید به او گفت خیلی «خسه بخت» است)؟

     2-    انواع درزه بار از نظر تعداد درز چند نوع  است؟

         3-    «درزه‌‌بارچی» چه وسایلی معمولا به همراه دارد؟

      4-    درزه بار کردن چه خطراتی دارد و شما تا حالا کدام خطرش را تجربه کرده‌اید.

     5-    دورترین مسیری  که از انجا درزه بار کرده‌اید، کجاست؟

     6-    آخرین باری که خر دیگران را قرض گرفته‌اید و درزه بار کرده‌اید چند سال قبل بود؟

    7-    چه خاطره ای از درزه بار کردن خودتان و دیگران دارید؟

 

شعر درزه بارچی (ج. سبزعلیپور)


دانلود قطعه

 درزه بــــارم وارده دِدِه،  بــَـره آکه مرا          نانه و شته‌سَر  پگی با، بـــــاره آکه مرا

چنده بشـــوم اَورازه بام، کَنه خَر راه نشو          مَرده لاون کره خانَی طیله یان  کُو دَشو

چَنده پِــــرانجم لافنده، پاره بیــََـه دَسم          بلف دده از بی بشوم، خرده نان آرسم

ام ای گـــره آمِــندَه را، خیلی ارهِ م دَرَند          کَفاینه ملله امه زا،  چـــمن بارش برند.

راسسی دده ام ای گره، بارم اشتن آوسس          اَ باره سرتنگه فقط ای کَمیم شل دوس

اَجانه بات مغـــریبه را،  مرا گالش خــره         ام گالشم شندره دِه،  چمن پایان بره

ام ای گره بشوم بارم، اگاه شیش بــار مانه       صبا ایله خر اگیرم، واشه کار تمانه

آخ ته نزانی شیه را، چــــزنم خر پـِـخت        خالیانه زغـــه بره، حَسنه خر بخت

حسن باره بن جیشه و، چه دومش دس دکرد      چهار نفری اَ بارمان، زور نه راس آکرد














لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شعر و متن تاتی، ویدنوها و موسیقی‌ها، آیین های سنتی مذهبی، فرهنگ و ادب، اشعار دکتر جهاندوست سبزعلیپور، 
برچسب ها : واشه درونی، درزه بار، روستای درو،
          
چهارشنبه 4 تیر 1393
چهارشنبه 11 تیر 1393 17:34
با سلام این دوران یكی از بهترین دوران زندگی ما بود واقعا یادش بخیر
چهارشنبه 11 تیر 1393 15:26
با سلام خدمت همشهریان گرامی
از این مطلب درزبار حال كردم زیرا چه روزهایی كه درزبار میكردیم و تو خالیان درآن منطقه كه آب جمع میشدخر با بارش میخوابید وهیچ كاری از دستمان برنمیامدوفقط مینشستیم وگریه میكردیم تا دل یكی به رحم بیاد وبار ما را دوباره ببنده...واقعاً یادش بخیر
دوشنبه 9 تیر 1393 16:49
سلام آقای ویسانیان واقعا خسته نباشید خیلی زحمت میکشید از همه چیز اطلاعات میزارید سایت
دوشنبه 9 تیر 1393 14:49
با سلام
متن بسیار زیبا و دلنشینی بود . آنقدر زیبا و گیرا که دوست دارم در گوشه دفتر یادداشتم به یادگار داشته باشمش. خیلی از خاطرات گذشته مردمان سرزمین شاهرود با این موضوع گره خورده است. از ذوق سرشار است . ممنون
یکشنبه 8 تیر 1393 23:07
سلام
ممنونم بابت این متن و شعر قشنگ باور کنید این متن باعث شد این هفته روز تعطیلی وقتی سه برادر با هم این ها را میدیدم تصمیم گرفتیم بیاییم برویم در واشه جار قدیمی خودمان چایی بگذاریم و یک تلیت جانانه میل کنیم ممنون واقعا ممنون گذشته قدیم ما را برگرداندی.
یکشنبه 8 تیر 1393 22:02
یادش بخیر همین موقع ها بود که امتحانات تمام شده بود و منتظر فصل واشه درونی بودیم یادم هست برای مرحوم محمد حسن کریمی از سندن دو خری درزبار کردم و یک خر مرحوم محمد حسن کریمی گوش نداشت و بچه ها من رو بخاطر درزبار با خر یک گوش مسخره می کردند .
برای مرحوم عوض عزیزی هم از آلون آرو و برسانه درزبار کردم و برای مرحوم رزاق کرمی از خلانبر
چه روزهایی بود سندن آن روزها خیلی شلوغ بود و فکر میکنم الان بجز یکی دو خانوار برای واشه درونی به اونجا نمی رند .
همیشه آرزو داشتم بیزه میخچه داشته باشم اما پدرم هیچ موقع برایم درست نمی کرد و ما را داز داشتن بیزه میخچه منع می کرد و دلیل اش هم خطرناک بودن این امر می دانست .
شنبه 7 تیر 1393 11:30
سلام مهدی جان جواب سوالها
2-چهار نوع- چهار درزی -هشت درزی-دوازده درزی-چهارده درزی که به قاطر میبندند
3-بیزه میخچه-قرقره
4-باراگردسن-درزجیوشتن
5-قاچه دله
6-دوسال پیش
7-از قاچه دله درزبار اوردم برگشت نزدیک خالیان روی خر خوابم برد افتادم زمین ازافتادن من خر ترسید رم کرد و رفت به سمت قاچه دله منهم پیاده با کوله باری از درد دنبال خر رفتم ولی نتونستم تا خود قاچه دله بگیرمش
جمعه 6 تیر 1393 16:23
همه جای کشور به یک کاری مشغول هستند و کودکی های خودشان را در ان محیط گذرانده اند. تالش ها به دامداری و لرهابه دامداری و ییلاق و قشلاق کردن و گیلک ها به برنج و شالی کاری . ما هم به دامداری و این قابل کتمان نیست. و هیچ دستی توان حذف این خاطرات را ندارد مگر انیکه ازارمان بدهد ولی خودمان میدانیم هر چه لذت وارامش وشادی واقعی بود همان دوران سخت کودکی که بسیار شیرین و راحت بود ما با امرزو مقایسه میکنیم میگوییم وقتی هیچ یک از روستاییان ماشین نداشتند کسی ناراحت از ماشین نداشتن خود نبود وقتی همه لباسهای ساده میپوشیدند و نان محلی میخوردندو موقع ظهر تلیت میکردند دیگر مرغ بریان پروتیینی مصنوعی امروز نبود که با ان مقایسه کنند تا دو دهه قبل همه مردم ایران روستازاده بودند امروز کمی مردم شهری شده و ادای شهر نشینی در میاورند . من عاشق ان زبانی هستم که بتواند کودکی ها را با تصاویر زیبایش برایم برگرداند. ممنونم مهدی جان. شعر عالی بود و درد ما دیگر گم نخواهد شد چون یک کسی هست که ان را به زبان شعر برایمان بگوید ممنون هستیم از اقای سبزعلیپور عزیز
جمعه 6 تیر 1393 03:14
بسیار زیبا بود. مرا یاد فیلم " خانه دوست کجاست" محسن مخلباف انداخت.آنجا محسن مخلباف استرس یک کودک را چه زیبا به تصویر می‌کشد و اینجا ترس‌ها و امیدها شکوه ها و گلایه‌ها شادی‌ها و غم‌های یک کودک به زبانی ساده و صمیمی بیان شده است.
عالی بود. سبک و سیاق بیان عالی انتخاب شده است. ساده و فارغ از هر گونه پیچیدگی.
دکتر دمتان گرم.
جمعه 6 تیر 1393 00:58
بخدا خیلی عالی اقا مهدی من بچه یک دروی هستم و وقتی شما این مطالب رو میگذارید خیلی لذت میبرم یاد بابام در من زنده میشه و فکر اینکه همه این کارها را بابام زمانی انجامش داده بود شادم میکند به این که بچه یک دروی هستم افتخار میکنم کاش میتونستم یه سال کامل تو درو زندگی گنم و همه ی این اتفاق ها رااز نزدیک ببینم و زبان شما را کامل یاد بگیرم چهار فصل سال را در درو تجربه نمایم با دروی ها در دروزندگی کنم ای کاش بابا تو درو میماند و من در درو بدنیا میامدم و درو زادگاهم بود ای کاش ......
پنجشنبه 5 تیر 1393 17:05
آخ جانا سخن از زبان ما میگویی. داغم را تازه کردی. باور کنید دلم نمیخواهد دروغ بگویم تمام ارزویم یکبار درزه بار با دوستان است. اخ زمانی که درزه بار را در خانه پیاده میکنی و بعد یک آب یا دوغ میخوردیم وای تمام خستگی ما در میرفت. بهترین لحظه درزه بار وقتی است که آخرین بار را از واشه جار ببندی و بیایی خانه و همسایه ات درواشه جار هنوز علفهایش مانده باشد و به تو ببیند که مثلا ساعت ده صبح تمام کردی و یا ساعت سه بعد از ظهر میروی خانه. دلم نمیخواهد بکویم از وقتی که مهدی جان این سایت را باز کرده جوانتر شده ام باورکنیم با یاداوری ان خاطرات انگار دارم درمان میشوم برایم عقده شده بود انها گویی هرگز برنمیگردند اما الان کمی برگشتند و من میتوانم بفهمم دوستان دیگر هم حس مرادارند خیلی متن قشنگی بود افرین مهدی جان و شعر هم بیست بود. مرسی اقای سبزعلیپور شاعر گرانقدر دروی.
پنجشنبه 5 تیر 1393 14:49
باسلام وخسته نباشید : بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن
پنجشنبه 5 تیر 1393 14:22
سلام
هر وقت به این سایت سر زدم شگفتی دیدم افرین اقای ویسانیان. چه ایده قشنگی دارید شما. زنده کردن درزه بار. داداشم شاید یک دو بار رفته باشد. من یادم میاید از درزه بار فقط کلاه و چوب درزه بار برام جالب است. البته یک جغجغه مانندی هم دارند که خر ها را با ان میرسانند نمیدانم نامش چیه؟
در کل عالی بود و شعر هم فوق العاده زیبا و صمیمی بود.
پنجشنبه 5 تیر 1393 00:50
عجب چیزی بود. این شخصیت حسن شعر و متن خیلی شبیه هم بودند. جالب اقا مهدی حالا این حسن کیست؟
جواب سوال 2: هشت درزی، ده درزی، دوازده درزی، چهارده درزی
پنجشنبه 5 تیر 1393 00:30
عالییی بود دستتان درد نکند شعرش بسیار جالب بود.
من اوایل کودکی خیلی با پدر میرفتم دزگاه اما بعدها کم کم گوسفندها را فروختیم و رفت و امد ما به کوه کم شد و یکبار با پسرخاله ام درزه بار بردیم پالان خر از تنگ پاره شد و بندهای واش ما خراب شد یادم نیست مرحوم حسی زاهدی بود کی بود برای ما ان را مرتب کرد. خدا رحمتش کند
پنجشنبه 5 تیر 1393 00:24
عالی بود. مرسی مهدی جان. دستتان درد نکند. فکر کنم حرف دل ما را میزنید بسیار متن زیبایی بود. واقعا این کودک درزه بارچی منم، تویی،ماییم، همه، چقدر خوب نیاز کودک منعکس شده.
خاطره: من فقط بستن دو دوز اخر بار را بلدم و هیچ وقت نتوانستم اپچار را درست تنظیم کنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی