تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان» - خاطراتی از سید احمد معراجی به روایت سالار ویسانیان
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان
سید احمد معراجی
سید احمد معراجی یکی از عارفان برجسته معاصر می‌باشد که تات زبان و متولد روستای نوکیان (NowKian) واقع شده در استان زنجان، شهرستان طارم، بخش مرکزی طارم، دهستان درام است. ایشان اکثر عمر خود را در روستای اِسبو (Esbow) یا همان سفیداب واقع شده در استان اردبیل، شهرستان خلخال، بخش خورش‌رستم، دهستان خورش‌رستم جنوبی سپری نموده‌ و در سال 1341 هجری شمسی وفات یافته‌ و مقبره ایشان در همان روستای سفیداب می‌باشد.

شهرت ایشان در میان مردم به دلیل خصوصیات اخلاقی خاص و کراماتی است که در طول حیات و بعد از آن داشته‌اند. ایشان به منطقه شاهرود رفت و آمد داشته است و بعضی از افراد روستای درو مانند جناب سالار ویسانیان و آقای عسگر ناجی آن حضرت را از نزدیک درک نموده اند.

کراماتی که قبل و بعد وفات ایشان نقل شده بسیارند. آنچه که ما به دنبال آن بودیم یافتن کسی بود که آن جناب را در طول حیات خویش درک کرده و با او نشست و برخاست داشته باشد تا کمی بهتر آن سید ارجمند را بشناسیم. بعد مدتی جستجو باخبر شدیم که جناب سالار ویسانیان آن حضرت را از نزدیک درک نموده و خاطرات و کراماتی از ایشان در ذهن آقای ویسانیان ماندگار مانده. آنچه که در زیر می‌آید سخنان جناب سالار ویسانیان بوده که توسط نوه ایشان آقای مهدی ویسانیان ثبت شده که جا دارد از این دوست گرانقدر کمال تشکر را نماییم.

کراماتی که قبل و بعد وفات ایشان نقل شده بسیارند. آنچه که ما به دنبال آن بودیم یافتن کسی بود که آن جناب را در طول حیات خویش درک کرده و با او نشست و برخاست داشته باشد تا کمی بهتر آن سید ارجمند را بشناسیم. بعد مدتی جستجو باخبر شدیم که جناب سالار ویسانیان آن حضرت را از نزدیک درک نموده و خاطرات و کراماتی از ایشان در ذهن آقای ویسانیان ماندگار مانده. آنچه که در زیر می‌آید سخنان جناب سالار ویسانیان بوده که توسط نوه ایشان آقای مهدی ویسانیان ثبت شده که جا دارد از این دوست گرانقدر کمال تشکر را نماییم.


سید احمد معراجی


خاطراتی از سید احمد معراجی به روایت سالار ویسانیان

 1. خاطره‌ای از سید احمد آقا

پسر (احتمالا از اهالی سفیداب) و دختری (که احتمالا از افراد وابسته و نزدیک به سید احمد معراجی بوده) همراه هم بدون اطلاع خانواده‌ها از روستای سفیداب فرار کرده و برای ازدواج به خانه سید مختار محمدی (که از روحانیون روستای درو بوده و خطبه‌های عقدر را معمولا ایشان در روستا جاری می‌ساختند) می‌آیند. شب، دختر و پسر در خانه سید مختار ‌ماندند. با وجود اینکه ما گوش به زنگ بودیم که سید احمد حتما دنبال دختر می‌آید سید مختار نامه‌ای نوشت تا  آن را به روستای کلور برده و از طریق افرادی که به روستای سفیداب می‌روند به دست سید احمد برسانند تا به روستای درو بیاید. نامه هنوز به روستای کلور نرسیده بود که حدود ساعت سه عصر پسر آمد و به من گفت که «بیا که سید احمد آقا آمده». رفتم و دیدم که ایشان آمده. ایشان را به خانه خود آوردیم و بعد از نشستن سید احمد رو به من کرد و گفت: «سالار! پسر و دختر امشب خانه شما بودند؟» گفتم: بله. گفت: دختر الان کجاست؟ معلوم بود که سید احمد هنوز از خانه سید مختار نپرسیده بود. گفتم: در خانه سید مختار.
سید احمد، سید مختار و دختر و پسر را صدا زد که بیایند خانه ما. بعد آنکه دختر و پسر خانه ما آمدند سید احمد رو به پسر کرد و گفت: بی‌شعور، چرا تو دایی، بابا، برادر یا کسی از خودت را نمی‌فرستی برای خواستگاری؟ آن دختر را برداشتی و آبروی خانواده‌ام را بردی! برایت عیب نیست؟ خجالت نمی‌کشی؟
آن پسر سرش را پایین انداخت و دیگر حرفی نزد.
سید احمد گفت: آیا شناسنامه‌ها را آورید؟ گفتند: بله. سید احمد به سید مختار گفت: دستور بده تا دفتر ثبت را بیاورند. در دفتر عقدر راثبت کردند و خطبه را سید مختار خواند. سید احمد رو به من کرد و گفت: ورقه کاغذی بزرگ داری؟ گفتم بله. برگه را آوردم و در آن جهیزیه را ثبت کرد و جهیزیه قابل توجهی به دختر داد. سپس سید احمد 50 تومن پول به پسر داد و 50 تومن پول به دختر داد و گفت این هم راه‌خرجی شما.
سید احمد به پسر گفت: پسر! چشاتو خوب باز کن و به من نگاه کن! اگر با این دختر بدرفتاری کردی پدرت را درمی‌آرم. دختر و پسر با هم رفتند.

2. مشاهده کرامتی از سید احمد آقا

شخصی به نام طاهر اژدانی اهل روستای اَسبو (از توابع شاهرود خلخال) برایش بره‌ای را نذر کرده بود. یک روز عصرهنگام سید احمد به خانه ما آمد. با وجود آنکه هنوز وقت به شب مانده بود ولی شب را خانه ما نماند. به من گفت که دارم به روستای خَمس (از توابع بخش مرکزی خلخال) می‌روم خانه ولی حق‌پرست. سید احمد به من گفت که به پسر سیدعزیز (=طاهر اژدانی) بگو که بره‌ای که برایم نذر کرده را خوب و چاق نگه دارد. به سید احمد گفتم: سید! من خبر ندارم. چیزی به من نگفته. اگر چیزی باشد حتما به من می‌گوید. سید احمد گفت: تو این حرف را به ایشان بزن.
بعد از مدتی من طاهر را دیدم و مطلب را به او گفتم. طاهر گفت: قسم به شیری که از مادرم خورده‌ام این مطلب را برای کسی آشکار نکرده‌ام. آن سید از کجا این مطلب را فهمیده! آن سید راست می‌گوید. سپس طاهر آن بره را برای سید احمد فرستاد.

 
3. مشاهده کرامتی دیگر از سید احمد آقا

یک شب سیداحمد مهمان من بود. حواسم نشده بود که در حیاط را از پشت قفل کنم. هنگام نماز صبح سید احمد برای گرفتن وضو از خواب برمی‌خیزد و می‌بیند که در حیاط باز است. صدای باز شدن در طویله را شنیدم. از خواب برخاستم و گفتم: در طویله را برای چه باز کردی؟ ایشان گفت: دیدم در حیاط باز است گفتم شاید اسبم را از طویله دزدیده‌اند. گفتم که بعضی شبها یادم می‌رود و در حیاط را قفل نمی‌کنم. گفت: تو چه داری تا دزد ببرد! در را قفل کنی یا نکنی چه توفیری دارد!
مدتی بعد دیدم که مشهدی حسن غلامی (یکی از اهالی روستای درو) به خانه‌ام آمد و به من گفت: سالار! یک نامه‌ای برایم بنویس تا کلور بروم. از کلور از مراد (نام مردی در روستای کلور) یک ورزا (=گاو نر) گرفته‌ام که عصیانگر و سرکش از آب درآمده. زمانی که یوغ را به گردنش می‌بندم خود را به تنبلی می‌زند و می‌خوابد. من هم نمی‌توانم آن حیوان را بزنم. می‌خواهم بروم کلور و این ورزا را به مراد پس دهم و پولم را از او بگیرم.
سید احمد هم که نظاره‌گر ماجرا بود به من گفت: که این آقا که هست؟ گفتم: که یک شخص کاسب و بسیار محترمی هست. سید احمد برگشت و به مشهدی حسن گفت: مشهدی جان! کمی بیا داخل. مشهدی حسن گفت: در پایم کفش چَموش (نوعی کفش از لاستیک) است و درآوردنش برایم سخت است. سید احمد گفت: اشکال ندارد. بیا داخل. سید احمد به مشهدی حسن گفت: هنگامی که یوغ را به گردن ورزا می‌گذاری گوشش را بگیر و بگو که سید احمد معراجی می‌گوید اگر سر کار بخوابی ترا سر می‌برم.
مشهدی حسن بعد از انجام این کار گفت که آن ورزا دیگر سرکار نخوابید.


 

سید احمد معراجی

4. نقل قولی از سید احمد آقا

سید احمد به من گفت: کنار در خانه رزا (مرد محترمی از اهالی روستای درو) شخصی آمد که من او را نمی‌شناختم ولی او مرا می‌شناخت. آن شخص پس از احوالپرسی، اسبم را با یک چوب نازک و تر محکم زد. گفتم که: دیوانه‌ای؟ مست رویی؟ چرا این حیوان را می‌زنی؟ ای که دارد برای خودش راه می‌رود. آن شخص گفت: سید! الان که می‌خواهی بروی به شب می‌افتی. گفتم که به خانه شما نمی‌آیم! نترس.
سید احمد هرگز به اسبش شلاق یا چوب نمی‌زد.

 
5. در رویا دیدن سید احمد آقا پس از رحلت ایشان توسط یکی از دوستان

مشهدی رمضان وحدت (یکی از اهالی روستا و از دوستان سالار ویسانیان) به پیشم آمد و گفت: سالار! رفیق ندارم. گفتم: چه شده؟ گفت که: امشب در رویا دیده‌ام که در انبار علوفه خانه‌ام هستم. دیدم که یونجه‌های سرسبز و قشنگی داخل انبار است که یکدفعه دیدم که در انبار بسته شد. همه جا تاریک شد و هر چه گشتم نتوانستم در انبار را پیدا کنم. در دلم گفتم که چطور اینجا مُردَم بی‌شهادت! هیچ کسی هم از من خبر ندارد. دیدم که یک دفعه صدای چفته در آمد. در باز شد و آمدم بیرون. دیدم که سید احمد آقای نئوکانی در حیاط ما ایستاده. گفتم که سید کجا بودی؟ گفت: من آمدم اینجا تا بگویم که به من قول دادی تا بیایی زیارتم. چرا نیامدی؟

مطالب مرتبط



نوشته: مهدی قربعلی پور





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : سید احمد معراجی، 
برچسب ها : سید احمد معراجی، سید احمد نوکیانی، سالار ویسانیان،
          
پنجشنبه 5 بهمن 1391
شنبه 8 خرداد 1395 23:05
این موضوع صحت نداره،خواهش میكنم تا از موضوعی كاملا مطمئن نشدین ننویسین،این خانم هرگز با اون اقا ازدواج نكردن،چون سید احمد مخالف وصلت با اون خونواده بودن،اون خانوم نوه ی سید احمد بودن(دختر میرزا نجفی كه خواهر زاده ی سید احمد بودن و فرزند خوندشون به نوعی) و البته عمه ی من.
مهدی ویسانیانسلام
متاسفانه منابع اطلاعاتی ما محدود بوده و از طرفی صحت بسیاری از حرف هایی که در رابطه با بستگان ایشان گفته می شود دلایل قانع کننده ای ندارد.
اگر شما اطلاعات درست تری دارید با ذکر نام و دلیل قانع کننده ما را یاری نمایید.
پیشاپیش از همکاری شما تشکر می کنیم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی