تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان» - مطالب شهدای والا مقام درو
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان


اولین یادواره شهدای روستای « درو » بعدظهر امروز با حضور ( خانواده های معظم شهدا و بسیجیان و اقشار مختلف مردم ، مسئولین و کارکنان ادارات بخش شاهرود و اداره بنیاد شهید و ایثارگران و سپاه ناحیه شهرستان خلخال ) و با همت پایگاه مقاومت شهید شفیعی روستا ،و همکاری شورای اسلامی و دهیاری روستا برگزار شد . این یادواره به منظور ارج نهادن به مقام والای شهیدان و جانفشانی های رزمندگان 8 سال دفاع مقدس برگزار شد.

با توجه به این که تاکنون برنامه های فرهنگی و مذهبی برای شهدای دفاع مقدس در روستای درو انجام نگرفته بود، برگزاری چنین یادواره ای توانست یاد وخاطره رشادت های شهدا و رزمندگان در جنگ تحمیلی را درذهن و یاد مردم زنده نگه دارد.

بقیه تصاویر در ادامه مطلب ...

تصاویر از علیرضا عباسی دروئی 




ادامه مطلب


لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : اولین یادواره شهدای روستای، درو، پایگاه مقاومت شهید شفیعی روستای درو، خانواده های معظم شهدا،
          
دوشنبه 14 مرداد 1392
بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا  عند ربهم یرزقون  169 آل عمران


تجلیل و تبجیل از شهدا ، ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و مایه ی بقای انقلاب اسلامی است و به برکت شهدای انقلاب ، امروز ایران اسلامی در عرصه های ملی و بین المللی بر قلل رفیع و منیع افتخار ایستاده است.تکریم و تعظیم از مقام شامخ شهدا یک وظیفه و ضرورت غیر قابل انکار است . شهدا با تاسی از اعمال و رفتار حضرت امام حسین (ع)   درس فداکاری ، وفاداری ، از خود گذشتگی و شجاعت ، شهامت ، صداقت و ... آموختند و در عمل نیز آن را به اثبات رسانیدند و در راه دفاع از اهداف مقدس اسلام جانفشانی نمودند و حماسه ای جاوید آفریدند

بگذار تا در مقابل روی تو بگذریم                           دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

وجود سراسر شور و نشاط شما عزیزان در این محفل الهی - معنوی زینت بخش اندیشه های ناب و خالص دلیری ها و رشادت های غیورانه و غیرت مندانه ی شهیدان است ، شهیدانی که تا ابد نام و یاد پرافتخارشان ، بر صفحه ی سپید روزگار و در تاریخ اندیشه ها با عزت و عظمت و ابدی و سرمدی خواهدماند.



زمان : دوشنبه ساعت 17 بعدظهر مورخه 1392/05/14  مکان : مسجد جامع روستای درو 







لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : تجلیل و تبجیل از شهدا، یادواره شهدا، شهدای والامقام روستای درو، روستای درو،
          
دوشنبه 7 مرداد 1392


نام و نام خانوادگی : ولی محمد شفیعی 

نام پدر : حسین

محل تولد : روستای درو

تاریخ تولد : 1328

تاریخ شهادت : 1362/05/22

محل شهادت : سردشت 

مزار شهید : تهران 





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : شهدای والامقام روستای درو، شهید، سردشت، شهید ولی محمد شفیعی، روستای درو،
          
یکشنبه 2 تیر 1392

ما هویتمان را گم کرده ایم 

ما گمنام ترین گمنامان عالم امکانیم 

پس ای شهید !

برایمان حمدی بخوان که تو زنده ای و ما مرده

شهدای گمنام  برای دفن از خلخال راهی کلور شدند : عکس 
شهدای گمنام در مسیر شهر خلخال تا شهر کلور و محل تدفین شهدای گمنام مورد استقبال اهالی روستاهای خوجین ، مجره، خمس، اسبو، اسکستان و درو قرار گرفتند.


بقیه تصاویر در ادامه مطلب 


ادامه مطلب


لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : تصاویر مراسم تشییع شهدای گمنام کلور، عکس تشییع شهدای گمنام، عکس تشییع شهدای گمنام کلور، روستای درو،
          
یکشنبه 25 فروردین 1392
بسم الله الرحمن الرحیم

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا  عند ربهم یرزقون  169 آل عمران


مردم ولایت‌مدار و شهید‌پرور بخش شاهرود شهرستان خلخال در ایام سوگواری حضرت فاطمه 


زهرا (س) میزبان  پیکر پاک شهدای گمنام دوران دفاع مقدس  هستند .

تجلیل و تبجیل از شهدای گمنام ، ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و مایه ی بقای انقلاب اسلامی است و به برکت شهدای انقلاب ، امروز ایران اسلامی در عرصه های ملی و بین المللی بر قلل رفیع و منیع افتخار ایستاده است.تکریم و تعظیم از مقام شامخ شهدای گمنام یک وظیفه و ضرورت غیر قابل انکار است . شهدا با تاسی از اعمال و رفتار حضرت امام حسین (ع)   درس فداکاری ، وفاداری ، از خود گذشتگی و شجاعت ، شهامت ، صداقت و ... آموختند و در عمل نیز آن را به اثبات رسانیدند و در راه دفاع از اهداف مقدس اسلام جانفشانی نمودند و حماسه ای جاوید آفریدند

بگذار تا در مقابل روی تو بگذریم                           دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

وجود سراسر شور و نشاط شما عزیزان در این محفل الهی - معنوی زینت بخش اندیشه های ناب و خالص دلیری ها و رشادت های غیورانه و غیرت مندانه ی شهیدان گمنام است ، شهیدانی که تا ابد نام و یاد پرافتخارشان ، بر صفحه ی سپید روزگار و در تاریخ اندیشه ها با   عزت و عظمت   و    ابدی و سرمدی خواهدماند.


زمان : یکشنبه ساعت 10 صبح مورخه 1392/01/25  مکان : ورودی روستای درو  






لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : استان اردبیل، شهدای گمنام، شهادت حضرت فاطمه زهرا، س، بخش شاهرود،
          
جمعه 23 فروردین 1392

زندگی نامه شهید هرمز عباسی

 

 

نام : هرمز

نام خانوادگی : عباسی

نام پدر : ابراهیم

محل تولد : درو

محل شهادت : حاج عمران

تاریخ تولد :  خرداد سال 1343

تاریخ شهادت : 17/6/1365

زندگی نامه

شهید هرمز عباسی در خانواده ای مذهبی ومتدین در روستای درو دیده به جهان گشود . دوران ابتدایی را در روستای محل تولدش « درو » گذراند و دوران راهنمایی را در مرکز بخش شاهرود « کلور » مشغول به ادامه تحصیل بود تا اینکه برای ادامه تحصیل در رشته اقتصاد اجتماعی در مقطع دبیرستان  عازم به مهر شهر کرج شد . بعد از گرفتن مدرک دیپلم دواطلبانه راهی خدمت مقدس سربازی شد که این دوران  همزمان با جنگ تحمیلی  بود . او انسانی مهربان ، دلسوز و شجاع ، بود . و سرانجام بعد از حضور یک سال مداوم در منطقه عملیاتی حاج عمران بر اثر ترکیدن توپ دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمد . و پیکر پاک او پس از تشیع با شکوه درامامزاده طاهر کرج  به خاک سپرده شد .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 


بسم الله الر حمن الر حیم 

شهید هرمز عباسی در سال 1343 در یک خانواده متوسط روستایی در قریحه درو از توابع بخش شاهرود شهرستان خلخال چشم به جهان گشود.پدرش ابراهیم و مادرش سریه گنجعلی زاده نام داشت.حرفه اصلی پدر خانواده خیاطی دوره گردی بود.که در فصول عیر کشاورزی در آبادی های جنوب استان گیلان برای خانواده ها لباس می دوخت و کسب درآمد می کرد.مرحوم ابراهیم سوای حرفه خیاطی، به فعالیت های کشاورزی نیز مشغول بود و تقریبا خرج سالانه آن ها از فراورده های لبنی و خورد و خوراک های زراعی و انواع میوه های خشکبار از جمله گردو تامین می گردید.مرحوم ابراهیم تا سقف تحصیلات ششم ابتدائی قدیم از سواد و اطلاعات درسی بهره مند بود و همسرش سریه خانم نیز با سواد مکتب خانه ای تا اندازه ای از خواندن و نوشتن اطلاعی داشت.

هرمز عباسی که در جامعه درو او را بیشتر به اسم مستعار سیروس می شناختند سومین فرزند ذکور خانواده به حساب می آورد و بعد از او تنها یک پسر دیگر به دنیا آمد و پرونده تولد فرزندان در این خانواده برای همیشه بسته گردید.

  

اوضاع اقتصادی این خانواده هر چند رضایت بخش نبود اما صفا و صمیمیت و یکدلی و مهر و محبت باعث می شد تا آن ها از داشته های خود لذت ببرند و زندگی را به وفق مراد خویش به پیش براند هنوز یک سالی از تولد آخرین فرزند نمی گذشت که در خانواده اتفاق هولناکی به وقوع می پیوندد.

 

با فوت پدر بحران عاطفی و اقتصادی گریبا نگیر این خانواده می شود.سریه خانم برای حل این بحران یک تنه با آن به مبارزه بر می آید و سوای ایفای نقش مادری نقش پدر را نیز بر عهده می گیرد.البته در سال اول این بحران، فرزند ارشد خانواده که در گیلان اقامت داشتند و به حرفه نظامی گری اشتغال داشت خیلی زود به داد این خانواده رسید و حتی المقدور تا اندازه ای اوضاع زندگی آن ها را بهبود بخشید و چتر حمایت ایشان به صورت عاطفی تا یکی دو سال بر سر آن ها تداوم پیدا کرد.خلا بی پدری باعث شده بود تا از نظر عاطفی نزدیکان و آشنایان توجه زیادی به فرزندان این خانواده به خصوص به دو کودک خردسال هم چون هرمز عباسی و برادر کوچکش بنمایند.رفتارهای این چنینی در شخصیت پذیری هرمز به گونه ای نمایان شد که در کودکی و نوجوانی و جوانی علاقه خاصی به همسایگان پیدا کرده بود و به آن ها احترام می گذاشت و در بعضی از کارها نیز حتی به آن ها کمک رسانی می کرد.

  

اولین همبازی دوران کودکی اش، برادر کوچکش بود.چون در پرورش آن پابه پای مادر شرکت داشت و وقتی مادر بر سر کارهای خانه و کاهای کشاورزی بود.او برادرش را نوازش می داد و سرگرم می ساخت و غذا می خورانید. هرمز در کودکی بدون هیچ حسادت کودکانه به برادرش عشق می ورزید و سعی می کرد برای او خوش بگذرد.

  

برادرش می گوید: (( در آن ایام او برای مادرمان هم پسر بود و هم دختر.به خاطر همین اکثر همسایه ها که از این جریان با خبر بودند به مادرمان اطمینان می دادندکه بدون شک این عصای پیریاو خواهد بود.))

 

هرمز در کودکی به گل و گیاه علاقه زیادی داشت و همیشه در بازی های کودکانه اش با دیگران، صاحب باغ فرضی و ذهنی بود.به توپ و توپ بازی هم خیلی علاقه مند بود.او تقریبا از طریق دو برادر بزرگ و بخصوص مادر که سواد مکتب خانه ای داشت قبل از ورود به مدرسه تا اندازه ای با حروف الفبا و کلمات قرآنی آشنایی داشت و با یک زمینه خوب درسی ایام تحصیلی اش را آغاز کرد.او مقطع ابتدائی را در زادگاه خویش و در دبستان مرتضوی درو به آغاز کرد.

 تعلیم و تربیت او، برای اولیا خانه و هم برای اولیای مدرسه رضایت بخش بود.در این مقطع تحصیلی او تنها یک ایراد داشت و آن این که تمام صفحات حاشیه ای کتب و دفاتر گوناگونش توسط او نقاشی شده بود.هر چند از طرف اولیای خانه و مدرسه به او تذکر داده می شد انگار این ذوق مهار شدنی نبود و پی در پی تکرار می شد.هر چند استعداد هنری اش در کودکی تشویق و تقویت نشد و لاکن هرگز هم افول نکرد و با رشد او به تکامل رسید و در نوجوانی و جوانی به شخصیت او در جامعه معنی بخشید وبه جهت داشتن استعدا بالا توانست این دوره را با موفقیت به پایان برساند.

 

بعد از پایان مقطع ابتدائی آبادی درو فاقد مدرسه راهنمائی بود.به ناچار او باید برای ادامه تحصیل به جایی دیگر می رفت که کلور از همه جاها به درو نزدیک تر بود.سه سال مقطع راهنمائی با تمام سختی هایش سپری شد.اوضاع کشور هم در حال دگرگونی بود. او برای این که هم به تحصیلاتش ادامه دهد و هم درآمدی به نفع اقتصاد خانواده کسب کند به توصیه بعضی از بزرگ ترها، دست به مهاجرت زد.او به شهرستان کرج رفت و در دبیرستان 22 بهمن روستای حسین آباد در رشته علوم اقتصاد به تحصیل پرداخت و و برای کسب درآمد هم در یک تعمیرگاه ماشین به شاگردی پرداخت.

 

او که از ذوق هنری بالائی در دو رشته خط و نقاشی برخوردار بود خیلی زود جذب ستادها و انجمن های تبلیغاتی شد.او در اثر فعالیت های خود در این گونه نهادها و همچنین با درک عمیق فرهنگ انقلاب، بسیار متحول شده بود و مسائل انقلاب را دائما پیگیری می کرد وی معمولا در کارهای گروهی سعی می کرد سهم کار او بیشتر بوده تا بر دیگران فشار کمتری وارد شده باشد.این صفت او هم در پیشبرد کار ستادهای انقلابی و هم در کارهای کشاورزی خانه بسیار مشهور بود.او همواره خودش را نسبت به مادر خیلی مدیون می دانست و برای آینده اش دو آرزوی بزرگ را همیشه مدنظر داشت: یکی این که به دانشکده افسری رفته و به کسوت افسران درآید، دوم این که بتواند زندگی فعلی خانواده، به خصوص زندگی مادر را بهبود بخشد و گرد و خاک فقر را از چهره خانواده و مادرش بزداید.

 

با آغاز جنگ تحمیلی فعالیت های هنری او در ستادهای تبلیغاتی دو چندان شد اما با این کارها نسبت به جنگ و رزمندگان و شهدا احساس حقارت می کرد.چند بار تلاش کرد تا با جلب رضایت مادر عازم صحنه های نبرد گردد ولی هر بار مادرش با حس مادرانه، او را از این کار منع می کرد و دلیلش را هم عدم تحمل اضطراب و نگرانی خود می دانست.هم چنان که مادر به او علاقه وافری داشت او نیز به مادر علاقه عجیبی داشت و در تمامی عمر کوتاهش سعی می کرد کوچک ترین کدورتی برایش پیش نیاید.

هرمز عباسی با این که دوره متوسطه را نیز با رتبه خوب به پایان رسانید و در آزمون کاردانی نیز قبول شده بود به خاطر دینی که به انقلاب و خون شهدا در آن برهه از زمان در خود حس می کرد با رضایت خاطر عازم سربازی شد.او تقریبا بعد از سه ماه آموزش، کل دوران سربازی اش را در خط مقدم جبهه سپری کرد. در تیپ زرهی لشکر پیاده حمزه سیدالشهدا خدمه توپخانه بود و قبل از شهادت در عملیات های این لشکر چهار بار از ناحیه های مختلف بدن از جمله: دست و پا مجروح شده بود.

از زیبایی های اخلاقی او در این دوران این بود که هرگز در نامه هایش از بدی اوضاع و سختی ها و ناملایمات جنگ چیزی نمی نوشت همیشه طوری وانمود می کرد که جایش خوب و نیاز به هیچ نگرانی نیست.البته او این ها را به خاطر مادر می نوشت و مادرش نیز تا اندازه ای از این جریان خبر داشت و تا نامه بعدی هم چنان در اضطراب و دلهره بود.

 

آخرین باری که به مرخصی آمد با خودش عکس نسبتا بزرگی آورده بود که با لبخند به برادر کوچک تر از خودش می گفت((ببین چقدر برای جلوی تابوت خوب است ))شاید قصدش تفریح و خنداندن بود ولی گویی اتفاق بزرگی را حس کرده بود چون درست در همان زمان به مادر نیز سفارش کرد: که او را حلال کند چون سرنوشت در جبهه ها در دست خود آدم نیست.البته مادر نمی خواست این حرف ها را بشنود چون حتی از تصورش نیز می هراسید لکن در نامه بعدی که بعد از مرخصی ارسال کرده بود رسما از مادر خواسته بود که اگر شهید شد زیاد گریه نکند بلکه به خدا پناه برد تا به او صبر عطا کند.

 ایشان در پی نوشت همین نامه، وصیت وار خواسته بود که اگر با گروه خودش شهید شدند او را به جای زادگاهش به شهرستان کرج برده و در روستای امام زاده طاهر، در گلزار شهدای آن آبادی به خاک سپارند.البته هیچ کس به درستی راز این هجرت را نفهمید ولی آن چه معلوم شد این بود که او و تنی چند از همرزمانش که از آن دیار بودند باهم قسم خورده بودند که بعد از شهادت نیز در کنار هم و در جوار هم در آن مکان باشند.گویی چند نفری پیشاپیش به قول خود عمل کرده بودند که شهید هرمز نیز به آن جامه عمل پوشید.

بالاخره تمام نگرانی های مادر ظرف بیست و چهار ماه خدمت سربازی هرمز در مورخه ۱۷ شهریور ۱۳۶۵ در منطقه حاج عمران با یک حالت شوک مانندی به پایان رسید.

او در خاک عراق در حین کار با سلاحش، در اثر امواج صوتی یک انفجار ناگهانی به باتلاق پرت می شود و جان به جان آفرین تسلیم می کند.این انفجار برخواسته از گلوله توپ در بود و ترکش های فلزی نیز بدنش را زخمی کرده بود.شهید هرمز عباسی وقتی به شهادت رسید که تنها سیزده روز به پایان خدمتش باقی مانده بود.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد



جهت دیدن ادامه تصاویر بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید



ادامه مطلب


لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : شهید هرمز عباسی، مناطق جنگی، جنگ تحمیلی، روستای درو، حاج عمران،
          
دوشنبه 13 آذر 1391

شهید سید اصغر قریشی در سال 1312 شمسی در روستای درو بدنیا آمد. وی با اینکه بیشتر طول عمر خود را در استان گیلان گذراند اما علاقه و تعصب خاصی به سرزمین مادریش داشت. به طوری که هر  وقت درباره درو صحبت می کرد هیجان  زیادی  در صورت وکلامش نمایان می شد. با شروع انقلاب اسلامی به صف مبارزین پیوست و جزء اولین کسانی بود که با تشکیل سپاه پاسداران به این یگان ملحق شد.پس از اینکه چندین باربه جبهه اعزام شد در اخرین اعزام به شهرستان نقده رفت و با اینکه از سرداران  وفرماندهان بزرگ سپاه بود و مدیریت داخلی  لشکر نصر رمضان  را به عهده داشت در یک عملیات چریکی شرکت نمود ودر منطقه میل مرزی عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. پیکر پاکش به همراه پنج تن از همرزمانش در  روز هفدهم مرداد شصت و هفت در بندر انزلی تشییع  شد.با اینکه شهید تاکید کرده بودند در روستای زادگاهش دفن شود  به علت پاره ای مشکلات این امر میسر نشد  و پیکر مطهرش در گلزار شهدای انزلی به خاک سپرده شد.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد


دوست گرامی آقای سید اسماعیل قریشی نهایت سپاس بخاطر ارسال این مطلب





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : شهید سید اصغر قریشی،
          
پنجشنبه 4 آبان 1391




نام : حسرت اله

نام خانوادگی : واحدپرست

نام پدر : محمد علی

محل تولد : درو

محل شهادت : سوسنگرد

تاریخ تولد : 16/3/1341

تاریخ شهادت : 27/6/1360

زندگی نامه

شهید حسرتاله  واحدپرست در خانواده ای مذهبی ومتدیندر روستای درو دیده به جهان گشود . دوران ابتدایی را در روستای محل تولدش « درو »گذراند و دوران راهنمایی را در مرکز بخش شاهرود « کلور » مشغول به تحصیل و تا دومراهنمایی ادامه داده و سپس ترک تحصیل نمود . او انسانی مهربان ، دلسوز،شجاع ،باتقوی و متدین به احکام دین اسلام بود . وی عضو یکی از پایگاههای بسیج مستضعفانتهران بود که در اوایل جنگ تحمیلی به جبهه رفت و در گروه جنگ های نامنظم « شهیدچمران » شرکت فعال داشت و بعد از یک بار مجروح شدن برای بار دوم به جبهه اعزام شد .و سرانجام بر اثر برخورد ترکش دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمد . و پیکر پاک اوپس از تشیع با شکوه در زادگاه خودش به خاک سپرده شد .

روحش شادو راهش پر رهرو باد





زندگینامه: 

شهید حسرت الله واحد پرست
 درآبادی درو،از توابع بخش شاهرود  شهرستان خلخال از پدر ی به نام محمد علی          واحد پرست و مادری به نام فیروزه یحیی پور،چهار فرزند به دنیا می آیند، که اولین آن ها در شانزدهم خرداد سال 1341 پا به عرصه هستی می گذارد . نام او را بر خلاف سرنوشتی که برایش رقم زده شده بود حسرت اله می گذارند.حسرت اله به پاس نخستین فرزند بودن در کمال مهر و محبت در دامان پدر و مادری مهربان و مذهبی رشد می کند و به دوران کودکی می رسد .
او به خاطر جهره زیبا ،بیان شیرین کودکانه و حرکات معصومانه،کودکی اش به نوعی برای همه اطرافیان خود جذاب و دلنشین می شود.گویی در همان زمان به خیلی ها الهام شده بود که او را برای مدت طولانی در جمع خود نخواهند داشت.
 
با این که خانواده آقای محمدعلی یک خانواده کشاورز بود و معمولا فرزندان این گونه خانواده ،برای کارهای کشاورزی تربیت می شوند .ولی آقای محمدعلی وقتی فرزندش به سن مدرسه رسید او را برای بهبود و سرنوشت آینده اش در دبستان مرتضوی روستای درو که در آن زمان تنها مدرسه آبادی بود ثبت نام کرد.هر چند تا آن زمان افراد بسیار کمی از طریق درس و مشق سرنوشت بهتری پیدا کرده بودند ولی امید به این که شاید سرنوشت پسرش نیز آن چنان رقم بخورد او را با رضایت به دنبال درس و مشق روانه کرد . 
 
بنا به گفته پدر ،او فقط می خواست پسرش سرنوشتی چون سرنوشت خودش نداشته باشد چرا که آن ها وضعیت اقتصادی خوبی نداشتند و کشاورزی شان چندان رونقی نداشت .
 
حسرت اله کودک باهوش و خوش استعدادی بود .اولیای مدرسه اعم از مدیر و ناظم و معلم مربوطه از تربیت و درس و مشق او راضی بودند و برایش آینده خوبی را در تصور خود داشتند .در کنار استعداد درسی ،استعداد هنری او نیز شکوفا شده بود .در برگ برگ دفتر یا دفترهایش همیشه تصاویری از پرندگان و حیوانات چهارپا و گل و گیاه و ابر و آسمان در گوشه ای نقش بسته بود ولی هیچ گاه به خاطر این ذوق هنری از جانب هیچ کسی تشویق و ترغیب نشد . او در همان سن و سال در بعضی از کارهای ساده کشاورزی به خانواده کمک می کرد و حتی به تشویق پدر هر از گاهی برای درآمدزایی  با الاغ برابی مردم بار جابچا می کردو مزد می گرفت .
 
حسرت اله مقطع ابتدایی را با اخذ نمرات خوب به پایان رسانید و برای ادامه تحصیل بالاجبار باید در موقعیت جدیدی قرار می گرفت .از یک سو آبادی فاقد مدرسه راهنمایی بود از سوی دیگر با استعدادی که در مقطع از خود بروز داده بود حیف می آمد تحصیلش را ادامه ندهد فلذا اجبارا می بایست برای ادامه تحصیل به مرکز بخش شاهرود بین شهر کوچک کلور ،که در چهار کیلومتری جنوب درو قرار داشت می رفت با موقعیت جدید تحصیلی اش یک موقعیت پر درد رنجی پیش می آمد .اولا تعداد وسایل نقلیه مسافرتی، بسیار کم بود ،دوماً وضعیت اقتصادی خانواده هم چندان تعریفی نداشت.به خاطر همین دو موضوع نه در موقع خود وسایل نقلیه وجود داشت و نه هزینه ای که بتوان به مدت یکسال تحصیلی ،به صورت آژانس این مسافت را رفت و آمد کرد.بنابراین راهی جز پیاده روی هر روزه در آن مسافت چهار کیلومتری باقی نمانده بود.
 بنا به گفته پدر ،پول جیبی روزانه او جیزی متغیر بین پنج الی ده ریال بود که اگر هوس بازی های شکم ،آن را در دکان بازارهای کلور خرج نمی کرد تنها هزینه کرایه برگشت او به حساب می آمد. تداوم این وضعیت هم برای حسرت اله و هم برای پدر و مادر قابل تحمل نبود .او برای حل پاره ای از مشکلات اقتصادی،روزهای تعطیل  و بسیاری از اوقات فراغت در مدرسه به جای بازی ،به کارگری های ساده می پرداخت  و کسب درآمد میکرد.آن سال به سختی به پایان رسید .در سال دوم در اثر بارش مغزی خویشان و نزدیکان برایش تدبیر دیگری اندیشیده شد. در این تدبیر صلاح کار را در آن دیدند که او عازم تهران گردد تا هم کار کند  و هم شبانه به تحصیلش ادامه دهد.پاییز آن سال او را به تهران بردند و در یک کارگاه میکانیکی به شاگردی گماشتند و حتی در یک مدرسه شبانه روزی او را ثبت نام کردند . هر چند او شبانه به مدرسه رفت ولی کار سخت کارگاه در روز انرژی کافی برای فعالیت های درسی شبانه پس نمی گذاشت تا به آینده ادامه تحصیلی خود امیدوار باشد . به عبارتی کار روزانه ،خاطرات تلخ درسی کلور و از همه مهمتر محیط پر زرق و برق جدید  کلا استعداد درسی اش را به تحلیل برده بود .به همین دلیل او تا به همان سواد دار شدن خود رضایت داد و از دنیای درس و مشق برای همیشه خداحافظی کرد و به کار در کارگاه میکانیکی پرداخت  و آن را برای سرنوشت اقتصادی  آینده اش  برگزید . 
او در پایان هر ماه کاری، وقتی حقوفش را دریافت می کرد به جز مبلغ اندکی که برای خود برمی داشت ما بقی آن را با یک آشنا  برای خانواده خویش ارسال می کرد. یک بار که درآمد زیادی  را در اثر اضافه کاری کسب کرده بود و آن را شخصا دو  دستی جلوی پدر گذاشت و گفت: ((بگذارید من بزرگتر بشوم کاری می کنم شما از نظر پولی هیچ مشکلی نداشته باشــید )) او حتی در همان صحنه به پدر و مادر خویش قول داده بود که شما را از این آبادی به دیار بهتری خواهم برد .
 
سال 56بود ایران در آتش انقلاب می سوخت وی  به طور پنهانی اعلامیه ها و تصاویر حضرت امام (ره) را در کوچه و پس کوچه ها و معابر و مساجد دست به دست می گشت و هر ازگاهی تظاهرات ضد حکومتی در گوشه و کنار تهران  رخ می داد . او که زمینه دینی مذهبی بودن را از خانواده اش به ارث برده بود  به پای بعضی از منابر می نشست و حرف های تازه می شنید و از شنودها لذت می برد. او با حسی ماجراجویانه و با شور هیجانات  فراوان جوانی جریانات انقلاب را دنبال نمود تا از خود یک شخصیت انقلابی ساخت . او بعدها فعالیت های انقلابی اش به جایی رسید که حتی از زمان های کارگری اش می زد و هزینه اهداف انقلاب می کرد . 
بین سال های 57-56 او کاملا یک انقلابی فعال بود .با شکل گیری راهپبمایی های ضد حکومتی به طور علنی و بدون ترس در همه ان ها شرکت می کرد در الله اکبر گویی های شبانه صدایش رساتر از همه بود و در پخش نوارها و اعلامیه های  حضرت امام جدی و کوشا بود . او به گونه ای در جریانات انقلاب سرگرم بود که دیگر ئرآمدزایی  و کار و خانواده  برایش چندان مهم نبوذند و تقریبا همه زمانش را وقف پیش برد اهداف انقلاب کرده بود . با پیروزی انقلاب اسلامی و شکل گیری نهادهای انقلابی ،او جذب پایگاه بسیج گردید و در یک  همکاری تنگ با پلیس  تهران به حراست از انقلاب به مقابله با ضد انقلاب داخلی برآمد و در جاده ها و خیابان ها به بازرسی وسایل نقلیه پرداخت.
 
با آغاز جنگ تحمیلی،جز گروه های نامنظم چریکی   شهید چمران درآمد و در طی یک دوره کوتاه مدت انواع اموزش های نظامی را تجربه کرد و با سلاح های نظامی از جمله توپ 106 آشنا گردید و در کاربرد از آن ها مهارت پیدا کرد .حسرت اله برای اولین بار بدون اطلاع والدین اش در مهرماه سال 1359 راهی جبهه های نبرد گردید . او پس از سه ماه نبرد ،با دشمن بعثی از ناحیه چشم دچار آسیب شد و به یکی از بیمارستان های تهران منتقل گردید . بعد از یک دوره کوتاه مدت بستری شدن ،با چشم عینکی به توصیه پزشک چند هفته ای را به استراحت پرداخت . او دوران استراحت خود را در آبادی درو  سپری کرد. و در این ایام به گونه ای روزشماری می کرد که گویی دلش برای حضور دوباره در جبهه های نبرد یک ذره شده  است.  والدین و اطرافیان نزدیکش از این بی تابی او بسیار نگران و مضطرب شده بودند چون کلامش بوی شهادت می داد و سیمایش به شهیدان می رفت.هر چه سعی کردند تا با ادبیات گوناگون او را از حضور مجدد در جبهه ها منصرف سازند ولی هیچ کدام از آن ها با منطق انقلابی اش جور در نمی آمد و همواره در جواب آن ها با لبخند می گفت((اگر جنگ هست پس من نیز هستم. آن قدر در جبهه ها خواهم جنگید تا یا بعثی ها نابود شوند و یا من شهید شوم  او حتی در اوقات استراحتش طوری برای جوانان آبادی درو و اطراف آن صحبت از شور و حال جبهه می کرد که در اعزام های جدید تعدادی بی اختیار و تحت تاثیر تبلیغات ایشان راهی جبهه ها می شدند.((
 
بنا به  گفته پدر، او حتی یک روز نیز بیشتر از توصیه پزشک برای استراحت در آبادی نماند و در پایان مهلت سه هفتگی مجددا عازم تهران گردید و از آن جا راهی صحنه های نبرد شد گویی همانند فرمانده اش ،شهید چمران،نبرد در راه خدا ،برایش یک فریضه در آمده بود به گقته بعضی از همرزمانش اگر رفع نگرانی والدین اش نبود او احتمالا در جبهه اقامت ابدی می کرد و هرگز آن جا را ترک نمی گفت .
 او در حین نبرد و دفاع از مکتب و میهن ،هر پولی که از دولت دریافت می کرد در مرخصی های خود کل آن ها را تحویل پدر می داد و برای آینده خویش به هیچ برنامه اقتصادی فکر نمی کرد در پایان مرحله دوم وقتی به مرخصی امد والدین او با همفکری بعضی از نزدیکان طبق نقشه ای خواستند او را در پشت جبهه سرگرم نگاه دارند تا دیگر به خط مقدم نرود و به او پیشنهاد ازدواج دادند و حتی دختر زیبایی را نیز به او معرفی کردند و به او قول دادند در مدت یک هفته همه کارها را انجام داده و عروسش را به خانه بیاورند . حسرت اله وقتی همه حرف ها را شنید و آن گاه در جواب آن ها گفت ))زن و تشکیل خانواده خوب است ولی بهتر است تا سرنوشت این جنگ معلوم گردد و بعد من این کار را انجام دهم .))
 
 
دیگر اعزام های مخفیانه نبود قبل از هر اعزام کلی توصیه ها به پدر و مادر و برادران و خواهر خود می کرد .آن ها را به صبر و بردباری دعوت می کرد و از آن ها می خواست برای سلامتی حضرت امام دعا کنند و برای سلامتی رزمندگان صلوات مکرر بفرستند .
در چهارمین مرحله اعزام هنوز یک ماه از نبردش نگذشته بود که بار دیگر به عنوان مجروح جنگی ،او را به یکی از بیمارستان های تهران منتقل کردند .این بار ترکش های خمپاره قسمتی از کتف و گلوی او را مورد اصابت قرار داده بودند .پزشکان کتف او را عمل کردند ولی به خاطر حساس بودن ناحیه گلو کاری از پیش نرفت و او مجبور شد آن ترکش ها را در خود تحمل کند  و آن ها را جزئی از وجود خود بداند . بعد از ترخیص از بیمارستان بار دیگر به کارهای پشت جبهه پرداخت و در اعزام نیرو و جمع آوری هدایا برای رزمندگان فعالیت می کرد .با آن شرایط جراحت هیچ ارگانی به اجازه اعزام به جبهه را نمی داد . هر چند شرایط جدید او تا اندازه ای از نگرانی های خانواده اش کاسته بود ولی دیری نگذشت که خبر شهادت شهید چمران از رسانه ها به گوش مردم رسید .وقتی حسرت اله این خبر را شنید بار دیگر خونش به جوش آمد و به عنوان خدمه توپ 106 راهی دهلاویه  شد هر چه زمان در شهریور ماه سال 1360 به پیش می رفت او به فرمانده اش نزدیک و نزدیک تر می شد  و در آن مقطع زمانی چه رویاهای تلخ و کشنده ای  که شب ها نصیب خانواده آقای آقای محمدعلی نمی گردید.
 
یک روز مادر نقل می کرد که خواب دیده ام که حسرت اله شهید شده و من گریه می کنم و او با التماس از من می خواهد که گریه نکنم چرا که جایم پر از آب شده است روز دیگر عروس خانواده تعریف می کند که در خواب حسرت اله را در میان چمن زار بی کرانه ای دیده ام که در وسط آن در حال تلاوت قرآن است و خواب برادر و خواب خواهر و .....
بالاخره زمان موعود فرا رسید درست در روز 27 شهریور ماه سال 60 که حسرت اله با توپ 106 به سمت هدف در حال حرکت بود با اصابت یک گلوله خمپاره از سه ناحیه بدن یعنی دست و پا و گردن به گونه ای مجروح می شود که دیگر نیازی به بیمارستان پیدا نمی کند .او با دست و پایی تقریبا متلاشی شده و با گردنی که فقط از ناحیه قسمتی از پوست بر تنش آویزان بود به دیار خویش برمی گردد .به گفته پدر با تمام احساس پدری خویش توانستم جسد او را ببینم ولی هرگز به مادرش اجازه ندادم او را نظاره کند چون واقعا برایش غیر قابل تحمل بود .در یک روز گرم استقبال از تشییع پیکر پاکش که بدون استثنا همه اهالی درو حضور داشتند او را با نوحه و زجه های فراوان در ابادی خویش به خاک سپردند و در حسرت حسرت اله شهید،ناله سر دادند و اینک روزگاریست که بر سر مزارش شمع می سوزانند و برای آخرت خویش از او شفاعت می خواهند


منبع وبسایت خط هشت





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : شهید واحدپرست، سوسنگرد، شهید چمران،
          
پنجشنبه 13 مهر 1391




لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : شهدای درو،
          
شنبه 28 مرداد 1391

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.

( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی