تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان» - مطالب ابر شهید هرمز عباسی
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان

زندگی نامه شهید هرمز عباسی

 

 

نام : هرمز

نام خانوادگی : عباسی

نام پدر : ابراهیم

محل تولد : درو

محل شهادت : حاج عمران

تاریخ تولد :  خرداد سال 1343

تاریخ شهادت : 17/6/1365

زندگی نامه

شهید هرمز عباسی در خانواده ای مذهبی ومتدین در روستای درو دیده به جهان گشود . دوران ابتدایی را در روستای محل تولدش « درو » گذراند و دوران راهنمایی را در مرکز بخش شاهرود « کلور » مشغول به ادامه تحصیل بود تا اینکه برای ادامه تحصیل در رشته اقتصاد اجتماعی در مقطع دبیرستان  عازم به مهر شهر کرج شد . بعد از گرفتن مدرک دیپلم دواطلبانه راهی خدمت مقدس سربازی شد که این دوران  همزمان با جنگ تحمیلی  بود . او انسانی مهربان ، دلسوز و شجاع ، بود . و سرانجام بعد از حضور یک سال مداوم در منطقه عملیاتی حاج عمران بر اثر ترکیدن توپ دشمن به درجه رفیع شهادت نائل آمد . و پیکر پاک او پس از تشیع با شکوه درامامزاده طاهر کرج  به خاک سپرده شد .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 


بسم الله الر حمن الر حیم 

شهید هرمز عباسی در سال 1343 در یک خانواده متوسط روستایی در قریحه درو از توابع بخش شاهرود شهرستان خلخال چشم به جهان گشود.پدرش ابراهیم و مادرش سریه گنجعلی زاده نام داشت.حرفه اصلی پدر خانواده خیاطی دوره گردی بود.که در فصول عیر کشاورزی در آبادی های جنوب استان گیلان برای خانواده ها لباس می دوخت و کسب درآمد می کرد.مرحوم ابراهیم سوای حرفه خیاطی، به فعالیت های کشاورزی نیز مشغول بود و تقریبا خرج سالانه آن ها از فراورده های لبنی و خورد و خوراک های زراعی و انواع میوه های خشکبار از جمله گردو تامین می گردید.مرحوم ابراهیم تا سقف تحصیلات ششم ابتدائی قدیم از سواد و اطلاعات درسی بهره مند بود و همسرش سریه خانم نیز با سواد مکتب خانه ای تا اندازه ای از خواندن و نوشتن اطلاعی داشت.

هرمز عباسی که در جامعه درو او را بیشتر به اسم مستعار سیروس می شناختند سومین فرزند ذکور خانواده به حساب می آورد و بعد از او تنها یک پسر دیگر به دنیا آمد و پرونده تولد فرزندان در این خانواده برای همیشه بسته گردید.

  

اوضاع اقتصادی این خانواده هر چند رضایت بخش نبود اما صفا و صمیمیت و یکدلی و مهر و محبت باعث می شد تا آن ها از داشته های خود لذت ببرند و زندگی را به وفق مراد خویش به پیش براند هنوز یک سالی از تولد آخرین فرزند نمی گذشت که در خانواده اتفاق هولناکی به وقوع می پیوندد.

 

با فوت پدر بحران عاطفی و اقتصادی گریبا نگیر این خانواده می شود.سریه خانم برای حل این بحران یک تنه با آن به مبارزه بر می آید و سوای ایفای نقش مادری نقش پدر را نیز بر عهده می گیرد.البته در سال اول این بحران، فرزند ارشد خانواده که در گیلان اقامت داشتند و به حرفه نظامی گری اشتغال داشت خیلی زود به داد این خانواده رسید و حتی المقدور تا اندازه ای اوضاع زندگی آن ها را بهبود بخشید و چتر حمایت ایشان به صورت عاطفی تا یکی دو سال بر سر آن ها تداوم پیدا کرد.خلا بی پدری باعث شده بود تا از نظر عاطفی نزدیکان و آشنایان توجه زیادی به فرزندان این خانواده به خصوص به دو کودک خردسال هم چون هرمز عباسی و برادر کوچکش بنمایند.رفتارهای این چنینی در شخصیت پذیری هرمز به گونه ای نمایان شد که در کودکی و نوجوانی و جوانی علاقه خاصی به همسایگان پیدا کرده بود و به آن ها احترام می گذاشت و در بعضی از کارها نیز حتی به آن ها کمک رسانی می کرد.

  

اولین همبازی دوران کودکی اش، برادر کوچکش بود.چون در پرورش آن پابه پای مادر شرکت داشت و وقتی مادر بر سر کارهای خانه و کاهای کشاورزی بود.او برادرش را نوازش می داد و سرگرم می ساخت و غذا می خورانید. هرمز در کودکی بدون هیچ حسادت کودکانه به برادرش عشق می ورزید و سعی می کرد برای او خوش بگذرد.

  

برادرش می گوید: (( در آن ایام او برای مادرمان هم پسر بود و هم دختر.به خاطر همین اکثر همسایه ها که از این جریان با خبر بودند به مادرمان اطمینان می دادندکه بدون شک این عصای پیریاو خواهد بود.))

 

هرمز در کودکی به گل و گیاه علاقه زیادی داشت و همیشه در بازی های کودکانه اش با دیگران، صاحب باغ فرضی و ذهنی بود.به توپ و توپ بازی هم خیلی علاقه مند بود.او تقریبا از طریق دو برادر بزرگ و بخصوص مادر که سواد مکتب خانه ای داشت قبل از ورود به مدرسه تا اندازه ای با حروف الفبا و کلمات قرآنی آشنایی داشت و با یک زمینه خوب درسی ایام تحصیلی اش را آغاز کرد.او مقطع ابتدائی را در زادگاه خویش و در دبستان مرتضوی درو به آغاز کرد.

 تعلیم و تربیت او، برای اولیا خانه و هم برای اولیای مدرسه رضایت بخش بود.در این مقطع تحصیلی او تنها یک ایراد داشت و آن این که تمام صفحات حاشیه ای کتب و دفاتر گوناگونش توسط او نقاشی شده بود.هر چند از طرف اولیای خانه و مدرسه به او تذکر داده می شد انگار این ذوق مهار شدنی نبود و پی در پی تکرار می شد.هر چند استعداد هنری اش در کودکی تشویق و تقویت نشد و لاکن هرگز هم افول نکرد و با رشد او به تکامل رسید و در نوجوانی و جوانی به شخصیت او در جامعه معنی بخشید وبه جهت داشتن استعدا بالا توانست این دوره را با موفقیت به پایان برساند.

 

بعد از پایان مقطع ابتدائی آبادی درو فاقد مدرسه راهنمائی بود.به ناچار او باید برای ادامه تحصیل به جایی دیگر می رفت که کلور از همه جاها به درو نزدیک تر بود.سه سال مقطع راهنمائی با تمام سختی هایش سپری شد.اوضاع کشور هم در حال دگرگونی بود. او برای این که هم به تحصیلاتش ادامه دهد و هم درآمدی به نفع اقتصاد خانواده کسب کند به توصیه بعضی از بزرگ ترها، دست به مهاجرت زد.او به شهرستان کرج رفت و در دبیرستان 22 بهمن روستای حسین آباد در رشته علوم اقتصاد به تحصیل پرداخت و و برای کسب درآمد هم در یک تعمیرگاه ماشین به شاگردی پرداخت.

 

او که از ذوق هنری بالائی در دو رشته خط و نقاشی برخوردار بود خیلی زود جذب ستادها و انجمن های تبلیغاتی شد.او در اثر فعالیت های خود در این گونه نهادها و همچنین با درک عمیق فرهنگ انقلاب، بسیار متحول شده بود و مسائل انقلاب را دائما پیگیری می کرد وی معمولا در کارهای گروهی سعی می کرد سهم کار او بیشتر بوده تا بر دیگران فشار کمتری وارد شده باشد.این صفت او هم در پیشبرد کار ستادهای انقلابی و هم در کارهای کشاورزی خانه بسیار مشهور بود.او همواره خودش را نسبت به مادر خیلی مدیون می دانست و برای آینده اش دو آرزوی بزرگ را همیشه مدنظر داشت: یکی این که به دانشکده افسری رفته و به کسوت افسران درآید، دوم این که بتواند زندگی فعلی خانواده، به خصوص زندگی مادر را بهبود بخشد و گرد و خاک فقر را از چهره خانواده و مادرش بزداید.

 

با آغاز جنگ تحمیلی فعالیت های هنری او در ستادهای تبلیغاتی دو چندان شد اما با این کارها نسبت به جنگ و رزمندگان و شهدا احساس حقارت می کرد.چند بار تلاش کرد تا با جلب رضایت مادر عازم صحنه های نبرد گردد ولی هر بار مادرش با حس مادرانه، او را از این کار منع می کرد و دلیلش را هم عدم تحمل اضطراب و نگرانی خود می دانست.هم چنان که مادر به او علاقه وافری داشت او نیز به مادر علاقه عجیبی داشت و در تمامی عمر کوتاهش سعی می کرد کوچک ترین کدورتی برایش پیش نیاید.

هرمز عباسی با این که دوره متوسطه را نیز با رتبه خوب به پایان رسانید و در آزمون کاردانی نیز قبول شده بود به خاطر دینی که به انقلاب و خون شهدا در آن برهه از زمان در خود حس می کرد با رضایت خاطر عازم سربازی شد.او تقریبا بعد از سه ماه آموزش، کل دوران سربازی اش را در خط مقدم جبهه سپری کرد. در تیپ زرهی لشکر پیاده حمزه سیدالشهدا خدمه توپخانه بود و قبل از شهادت در عملیات های این لشکر چهار بار از ناحیه های مختلف بدن از جمله: دست و پا مجروح شده بود.

از زیبایی های اخلاقی او در این دوران این بود که هرگز در نامه هایش از بدی اوضاع و سختی ها و ناملایمات جنگ چیزی نمی نوشت همیشه طوری وانمود می کرد که جایش خوب و نیاز به هیچ نگرانی نیست.البته او این ها را به خاطر مادر می نوشت و مادرش نیز تا اندازه ای از این جریان خبر داشت و تا نامه بعدی هم چنان در اضطراب و دلهره بود.

 

آخرین باری که به مرخصی آمد با خودش عکس نسبتا بزرگی آورده بود که با لبخند به برادر کوچک تر از خودش می گفت((ببین چقدر برای جلوی تابوت خوب است ))شاید قصدش تفریح و خنداندن بود ولی گویی اتفاق بزرگی را حس کرده بود چون درست در همان زمان به مادر نیز سفارش کرد: که او را حلال کند چون سرنوشت در جبهه ها در دست خود آدم نیست.البته مادر نمی خواست این حرف ها را بشنود چون حتی از تصورش نیز می هراسید لکن در نامه بعدی که بعد از مرخصی ارسال کرده بود رسما از مادر خواسته بود که اگر شهید شد زیاد گریه نکند بلکه به خدا پناه برد تا به او صبر عطا کند.

 ایشان در پی نوشت همین نامه، وصیت وار خواسته بود که اگر با گروه خودش شهید شدند او را به جای زادگاهش به شهرستان کرج برده و در روستای امام زاده طاهر، در گلزار شهدای آن آبادی به خاک سپارند.البته هیچ کس به درستی راز این هجرت را نفهمید ولی آن چه معلوم شد این بود که او و تنی چند از همرزمانش که از آن دیار بودند باهم قسم خورده بودند که بعد از شهادت نیز در کنار هم و در جوار هم در آن مکان باشند.گویی چند نفری پیشاپیش به قول خود عمل کرده بودند که شهید هرمز نیز به آن جامه عمل پوشید.

بالاخره تمام نگرانی های مادر ظرف بیست و چهار ماه خدمت سربازی هرمز در مورخه ۱۷ شهریور ۱۳۶۵ در منطقه حاج عمران با یک حالت شوک مانندی به پایان رسید.

او در خاک عراق در حین کار با سلاحش، در اثر امواج صوتی یک انفجار ناگهانی به باتلاق پرت می شود و جان به جان آفرین تسلیم می کند.این انفجار برخواسته از گلوله توپ در بود و ترکش های فلزی نیز بدنش را زخمی کرده بود.شهید هرمز عباسی وقتی به شهادت رسید که تنها سیزده روز به پایان خدمتش باقی مانده بود.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد



جهت دیدن ادامه تصاویر بر روی ادامه مطلب کلیک نمایید



ادامه مطلب


لینک های مرتبط :


نوع مطلب : شهدای والا مقام درو، 
برچسب ها : شهید هرمز عباسی، مناطق جنگی، جنگ تحمیلی، روستای درو، حاج عمران،
          
دوشنبه 13 آذر 1391

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی