تبلیغات
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان» - مطالب ابر پلنگا
پایگاه اطلاع رسانی «دروجان»
«دروجان» پنجره ای رو به تات زبانان شاهرود خلخال
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
نظرسنجی
نظر شما نسبت به عملکرد سایت دروج آن چیست؟





ویدئوها
نویسندگان

به مناسبت بیستمین سالگرد درگذشت مرحوم غلام رضا چراغی درو

 

پلنگاه را فقط باید از نزدیک دید و شناخت؛ شاید برای خیلی از ما «پلنگاه» یادآور تفریحات باشد اما آیا هیچ پرسیدیم که این پلنگاه چه مردی را بیش از همه بر عرصه خود دیده است؟

 چه کسی سرزمینهای بکرش را آباد کرد؟ چه کسی به او احترام گذاشت؟ چه کسی آبش را نان کرد و نانش را تکه تکه از بیل زدن و آبیاری و دروی محصولاتش بدست آورد؟

آری مرحوم غلامرضا چراغی یا همان غله یا مشده غله؛ شاید عده‌ای او را  فراموش کرده‌اند ولی در یاد بسیاری او جاویدان است و «پلنگاه» مرد میدانش را فراموش نکرده است.

گَلّه‌های مَشده غله و صدای زنگ استران و باربرانی که صبحدم شیر گوسفندانش را از پلنگاه به آبادی میرساندند را کسی از یاد نبرده است.

درگذشت: 14 خرداد سال 1374

                                                                           





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : یادمان ها، 
برچسب ها : روستای درو، پلنگا، مرحوم غلام رضا چراغی درو،
          
جمعه 19 تیر 1394

پَلنگا [1]

 

 (ج.سهیل.دروی)


«به یاد آن دو جوانی [2] كه مدت‌ها در زیر بهمن پلنگا ماندند

و دست‌های هیچ آشنایی به دستان گرمشان نرسید.»

پلنگا (یا پلنگ + گاه = محل پلنگ) نام كوه‌هایی است كه در یك خط سلسله‌وار دوش به دوش هم شاهرود را پاسبانی می‌كند. كمتر كسی است كه یك بار پا به شاهرود گذاشته باشد و نام و اقتدار آن را نشنیده و ندیده باشد. پلنگا چون سپری نیم‌دایره نصف شاهرود را در خود جای داده است.

وصف پلنگا مشكل است. هیچ كسی نمی‌تواند انگونه كه باید پلنگا را توصیف كند. اما باید از پلنگا گفت از پلنگا نوشت. از پلنگا شنید این نگهبان قبیله ما ستودنی است.

پلنگا! نمی‌دانم از كجایت شروع كنم همه وجودت سرآغاز است. سر آغاز دیدن، سر آغاز شنیدن، سر آغاز رفتن و غرق شدن در چشمه سارانت. كدام صبح است كه در شاهرود سر از خواب برداری و عظمت پلنگا را نبینی؟ قامت تو بلندای آسمان را در نظرم جلوه گرمی‌كند. قلبت پناه‌گاهی  برای همه ماهاست. برای چوپانانی كه به طرف تو می‌ایند برای كشاورزان، برای مردان، برای زنان و كودكانی كه به طرفت می‌آیند. برای همه كسانی كه یك‌بار ترا تجربه كرده‌اند به طرفت آمده‌اند. عرصه وجودت را زَر پاره‌هایی پوشانده است كه مردم منطقه همه ساله تكه تكه جمعش می‌كنند. اینكه از تو می گیرند و میبرند این كه هر تابستان از رویت می‌چینند «واش» یا علف نیست، اینها زَر پاره‌های وجود توست كه هر تایش از زر و زیور متبرك‌تر است. اینكه از چشمه‌های تو می‌نوشند، آب خالی نیست این آب حیات است.

پلنگا كجا رفتند آن مردانی كه در پهن‌دشت بی‌خداوندی  تو خدایی می‌كردند؟ كجا رفتند آن مردانی كه در زیر درختانت در زلال گرمای تابستان كنار چشمه‌سارانت هر دسته‌ای چون قبیله‌ای هنگام ظهر كنار ‌هم مینشتند. كجا شدند آن كوره‌های اتش كه  نه تنها «چای‌دانهای» سیاه و سوخته خستگان صلاه ظهر را گرم می‌‌رد، بلكه همان كوره‌ها هنوز هم قلب ما را با این همه فاصله گرم  و جوشان نگه داشته است. در كجا آن پیاله لب شكسته و آبله گرفته پیدا می‌شود كه با حجمی پر از دوغ و ماست و سیری تلخ آنهمه مردم را سیر كند و طعمش بعد از اینهمه سال هنوز در زیر  زبان مردم باقی مانده باشد؟ طعم طعامت، رنگ عقیق چایت، بوی تند سیر و پیازت، از همه مهمتر جنس برنجی (بُرنزی) استكانهایت كه صد بار به سنگ‌ها خورده بود و نشكسته بود، در كجا یافت می‌شود. تا ما امروز دنبال آنها بگردیم و حتی یكبار دیگر انرا تجربه كنیم؟

كجا رفتند آن مردانت پلنگا؟ كجا شدند آنهایی كه هر صلاه ظهر، بی‌ریا و تكبر بی‌دردِ طبقاتی و قبیلگی دور هم جمع می‌شدند و اول سر و صورتی آب می‌زدند و بعد با نوك داس خسته خود، خاشاك زمین را كنار می‌زدند‌ و می‌نشستند و چنان «آخیش» از سر راحتی می‌گفتند كه كه هیچ شاهی لذت آن لحظه را تجربه نكرده است.

می‌دانم پلنگا، تنهایت گذاشتند، غریبت گذاشتند. به تو پشت كردند. حالت را نمی‌پرسند. حالا دیگر سیرت تلخ و پیازت «تَگَن» است. حالا دیگر چایت جوشیده و استكان‌هایت قدیمی شده‌اند. حالا دیگر آن تار تار علف‌هایت را از گوشه‌گوشه مزارع با احتیاط و وسواس جمع می‌كنند چون دردی از آنها را دوا نمی‌كند.

حالا دیگر هیچ دماغی بوی تند علف تازه درو شده در اوّل تابستان ترا احساس نمی‌كند.

پلنگاه چگونه بگویم این بوی تند علف تازه‌دور شده‌ات چه بود؟ حالا دیگر هیچ كودكی بر خَر خسته‌اش پُشت‌پُشتی سوار نمی‌شود و شعر نمی‌خواند. حالا دیگر هیچ مادری برای فرزند «دَرزبارچی» خود نان و سرشیر كنار نمی‌گذارد. پلنگا حالا دیگر همه گوسفندان بو می‌دهند. و همه خرهای نازینن باربَر تو از آدم رَم می‌كنند. حال دیگر همه راه‌های تو خسته‌كننده و پُر از سنگ شده است.

 

پلنگا! بر سرت چه آمده است؟

كدام دست ترا از قله افتخار انداخت؟ كدام دست ترا از قبیله ما گرفت؟ ای افتخار اجدادیم و ای پناه قبیله‌ام و ای نگهبان طایفه‌ام چه كسی ترا از ما گرفت؟ و چه كسی ما از تو دور كرد؟

چه بر سرت امده است پلنگا كه به‌جای صدای سُم ضربه‌های قطار «درزه‌بار چی‌ها»حالا دیگر صدای آدمیانی می‌شنوم كه از رویت نفرنفر مُرده می‌برند و تابوت به دوشانی كه ساكت و خموش از قلبت عبور می‌كنند و صلوات می‌فرستند. این جوانان چه کسانی‌اند؟ پلنگا چه بر سرشان آوردی؟

 ای نگهبان قبیله‌ام چه بر سرشان آمده است؟ بگو شكوه كدام «رشت» یا بَهمن آن شكارچیان را در زیر خروارها برف پنهان كرد؟ پلنگا بگو چه شده است كه سربازان به جای تفریح و تماشای اردیبهشت تو بر روی خروارها برف نشسته و مشت مشت نفرین نثارت می‌كنند؟

پلنگا چه شدند آن نخچیرانی را كه روی صخره‌هایت رقص بهاری سرمیدادند و سرشار از انرژی شكاریان را دنبال خود می‌كشاندند؟ چه شد كجا رفت همان «نچیرانی» كه عشق شكارچیان بود و شكارچیانی كه عشقشان نِچیر بود؟ آیا فراموششان كردی؟ آیا انهمه بهار و بابونه از كنارت گذشت و تو یادت نمی‌آید و خمی به ابرو نمی‌آوری؟

 ای حرمت قبیله من! بگو آن كبك‌هایی كه چون كبوتر حَرَم دورت را می‌گرفتند و از این دَره به آن دَره پرواز می‌كردند و دره‌هایت را پر از آواز جُفت‌خواهی می‌كردند چه شدند؟ دست كدام بی‌دست و پا، انبوه آنها را از تو دریغ كرد و دره‌هایت را از صدای موسیقی آنها خالی ساخت؟ سالها چشم در چشم ما بر بلندای كوه‌ها ایستاده‌ای چه دیدی چه شنیدی چه كردی چه فكر میكنی؟ بگو پلنگا!

 بگو آیا دوباره شكوه و رونق بازارت برمی‌گردد؟ آیا دوباره این مردم با ایل و تبارشان به طرفت خواهند آمد؟ كدام ایل و تبار؟ آنها كه هركدامشان عزیزی را در جلوی چشم‌های تو تقدیم تو كرده‌اند؟

چه می‌گویی آیا دوباره شب‌ها در آغوش چادرانت خواهند خوابید؟ آیا باز مردم، این قحطی‌زدگان شعر و محبت و شعار، غروب‌ها زن‌ها و فرزندان خود را به طرفت رهسپار خواهند كرد؟ آیا خواهد شد ببینیم صبحی علی‌الطلوع شیر گوسفندان را بر پشت خران بی‌آلایش به طرف دهكده خواهند آورد؟

پلنگا! مزاح و خوش طبعی نمی‌كنم این همه درد من است. این سرآغاز و پایان همه افكار من است كه روزی دوباره ترا داشته باشم به طرف تو بیایم. روزی سنگریزه‌های سر راهت را جمع خواهم كرد و همه كوله‌بار خود را خواهم بست و به طرفت خواهم آمد با یك دسته «گیز گیزا» و بنفشه بهار را تبریكت خواهم گفت و در ازای آنهمه «گیز گیزا» از تو خواهم خواست كه فقط بگذاری یكبار دیگر جمع قدیمی ما دور چشمه‌ها شكل بگیرد با همان صداقت و سادگی، با همان نداری و ناچیزی. بدون آلایش و آلودگی. پلنگا باور كن روزها همان‌هایی بودند كه با تو به سرشدند، بقیه روزها را هیچ به یاد ندارم و در منحنی خاطراتم فقط با تو بودن‌ها سر بركرده‌اند و خودنمایی می‌كنند. هیچ می‌دانی بعد از تو ما را به كجا تبعید كردند.

 بگذار بگویم تو گوش شنوای همه ما هستی. بعد از تو پلنگا ما را به جایی بردند كه همه چیز غیر از تو بود. همه چیز اما هیچ كدام لذت تو را نداشت در حسرت یك لیوان آب چشمه‌هایت مانده‌ایم. لذت یك پیاله ماست و دوغ و خیار ظهرهایت هنوز هم در دل‌مان مانده است. بعد از آن هی روزشماری می‌كنیم هی تقویمها را سیاه می‌كنیم تا شاید صفحه میعاد و ملاقات‌مان را پیدا كنیم و یكبار دیگر بدون اینهمه هیاهوی شهر و ماشین و دود و صنعت، كنار هم در صلاه ظهر كنار چشمه‌هایت سرمست از خستگی‌های روزانه بخندیم آنقدر كه دوری انهمه سال از تو را فراموش كنیم به امید ان روز پلنگا.        


[1] این متن را بیش از ده سال پیش، برای نشریه محلی «نوید شاهرود» نوشتم، و گویا در شماره‌های آخرش چاپ شد. آن سال ها تقدیمش کرده بودم به این دو جوان (عادل و محمد) و امروز که دوباره عکس و خبرشان را دیدم، حیفم آمد دوباره متن را مرور نکنم.

[2] منظور از دو جوان «سید عادل حیاتی» و «سید محمد سعیدی» است که در بهمن 1374 در بهمن بدرود حیات گفتند.





لینک های مرتبط :


نوع مطلب : مقالات، یادمان ها، فرهنگ و ادب، 
برچسب ها : سید محمد سعیدی، سید عادل حیاتی، پلنگا، روستای درو،
          
چهارشنبه 16 بهمن 1392

 استفاده از مطالب و عکسهای این سایت تنها با ذکر عبارت «وبسایت روستای درو» مجاز است.


درباره سایت


روستای درو در 4 کیلومتری شمال غربی شهر کلور قرار دارد.
ارتفاع این روستا از سطح دریا 1590 متر می باشد. این روستا در طول جغرافیائی 48ُ،42 و عرض جغرافیایی 37،25ُدرجه قرار دارد. از نظر موقعیت جغرافیایی کوه آلون آرو در جنوب، کوه آسمه چال در شمال غرب، دیه دره در غرب ، آبه دره در شمال شرق و خانقاه دره در جنوب و جنوب غرب روستا قرار دارند. به نظر می رسد عامل اصلی استقرار جمعیت در روستای درو وجود زمینهای مساعد برای کشاورزی، آب و هوای مناسب و آب فراوان می باشد . به طور کلی منابع غنی آب ، زمینهای مساعد کشاورزی، موقعیت خاص روستا و قرار گیری در کنار راه ارتباطی خلخال _ کلور از عوامل موثر بر شکل گیری و توسعه روستا بوده اند .

فرزند کوچک روستا : مهدی ویسانیان

کارشناس ارشد پژوهش علوم اجتماعی

ارتباط با ما :

پست الكترونیك:

mehdiveisanian@yahoo.com

mehdiderav_2005@yahoo.com

شماره تماس : 09144562684

سامانه پیامکی :

30006106204000

مدیر سایت : مهدی ویسانیان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اشعار تاتی
    تعداد اشعار: یازده شعر

    برای انتخاب شعر دلخواه از دکمه قبلی و بعدی (دکمه های کناری) پخش کننده استفاده کنید.
امکانات جانبی